تبليغاتX
از روزگارِ رفته حکایت... - درباره کتاب شهریار اثر آنتونيو گرامشي

از روزگارِ رفته حکایت...

فلسفه زندان و زندان فلسفی


درباب آنتونيو گرامشي نوشتن، يك مزيت جالب و منحصر به فرد دارد. امابا فيلسوفي مواجهيم كه موثرترين دوران زندگي‌اش را در زندان  سپري كرده است.
فيلسوف ايتاليايي ما، از اين حيث نمونه اعلاي ايده‌هاي ماركس درخصوص پراكسيس (آگاهي – عمل) است. گرامشي، هم دستي بر آتش فلسفه داشت و هم پايي در گليم سياست و اين گليم سياست بود هنگامي كه از زيرپاي او كشيده شد، برايش محبس را به ارمغان آورد. با اين حال او در زندان نيز تفلسف را رها نكرد. گمان غالب بر اين است كه متفكران هنگامي كه رابطه‌شان با جامعه قطع مي‌شود و محصور حصار حبس مي‌شوند، يكه نگار مي‌شوند و به «خود» مي‌پردازند، اما گرامشي از فلسفه ورزيدن در زندان، به زندان فلسفي نرسيد و كاملا باز و اساسا بنيادين به جهان اجتماعي خويش پرداخت.در «شهريار جديد» او به «ماكياول»، «بوروكراسي»، اكونوميسم و... مي‌پردازد. در باب ماكياول، او اثر « شهريار» اين فيلسوف عمل‌گرا را به مثابه نمونه تاريخي «اسطوره» سورلي معرفي مي‌كند؛ ژرژ سورلي‌اي كه نظريه‌پرداز  سنديكاليسم انقلابي بود و به نوعي برفاشيسم ايتاليايي ساخته موسيليني اثر عمده‌اي داشت. نكته جالب هم در همين امر نهفته است. گرامشي به نوعي به تمجيد «شهريار» ماكياولي مي‌پردازد و آن را اين چنين مي‌ستايد: «... نمونه يك ايدئولوژي سياسي كه به صورت يك خيال آباد بي‌روح يا نظريه‌بافي عالمانه ارائه نمي‌شود، بلكه به صورت آفريده يك تخيل عيني كه روي مردم پراكنده و از هم بريده، اثر مي‌كند و اراده جمعي  آنها را برمي‌انگيزد و سازمان مي‌بخشد.»

بديهي است كه چنين ستايشي از سوي يك سوسياليسم برايده‌هاي پراگماتيستي و صرفا «پراتيك» ماكياولي عجيب مي‌نماياند. شايد بتوان گفت گرامشي به‌‌رغم آن كه ايده‌هاي جهاني سيوسياليستي را پذيراست، اما به سنت اجتماعي موطن خود نيز نيم‌نگاهي دارد. ساحت تفكر ايتاليا، همواره مشحون از ايده جمع گرايانه «Collectivism» بوده است. ويلفردو پارتو، ماكياولي و... ايده‌هاي جمع‌گرايانه را طرح كردند كه در نهايت به شكل يك واقعيت سياسي خويش را نشان دهد. اليتيسم پارتو و عمل باوري ماكياولي نهايتا در جمع‌گرايي فاشيستي موسيليني چندان بي‌تاثير نبود. با اين وصف اين سؤال مطرح است كه چرا گرامشي نيز به اين جمع‌گرايي ضدسوسيال اقبال نشان داده است.

به هر روي گرامشي در اين يادداشت‌ها تلاش مي‌كند به همه وجوه فلسفي و معنايي «سياست» بپردازد. از عناصر سياست تا حزب سياسي و مفهوم‌هاي جهان و... همه سرفصل تلاش ذهني گرامشي براي شرح و بسط ايده‌هاي مندرج در «شهريار جديد» است. اما در مداقه ژرف در اين اثر، آنچه بيش از همه خود را نشان مي‌دهد، تلاش گرامشي براي بسط مفهومي نظريه اكونوميسم است. او اكونوميسم را جنبش تئوريك براي تجارت آزاد و سندكاليسم نظري مي‌داند و مي‌كوشد ربط نظري ميان سنديكاليسم نظري با فلسفه پراكسيسم ماركس را آشكار سازد. اين‌چنين است كه او چنين حكم مي‌كند: «پايه و اساس جنبش تجارت آزاد بر يك خطاي تئوريك كه تشخيص منشاء عملي آن دشوار نيست، قرار دارد: اين جنبش مبتني است بر تمايز ميان جامعه سياسي و جامعه مدني كه به صورت يك تمايز فراگير درمي‌آيد و مطرح مي‌شود، در حالي كه اين تمايز صرفا جنبه متدولوژيك دارد، مثلا ادعا مي‌شود كه فعاليت اقتصادي به جامعه مدني تعلق دارد و دولت نبايد براي تنظيم آن مداخله كند. اما از آنجا كه در واقعيت امر، جامعه مدني و دولت يكي و يگانه‌اند، بايد به روشني دانست كه سياست «بگذار بشود» يا laissez faire نيز نوعي «تنظيم» دولتي است كه با وسايل قانوني و قهرآميز اعمال و حفظ مي‌شود» ص63.

اشاره گرامشي و پايه نقد او بر ليبراليسم اقتصادي بر اصل معروف ليبراليسم فرانسوي كه «بگذار بشود» يا «سه فر» دلالت دارد. گرامشي با هوشمندي آشكاري ذات دولت ملت ليبرال را درك مي‌كند و مي‌گويد: «بگذار بشود» در هنگامي كه جامعه‌مدني و دولت سرشتي همسان و اساساً از لحاظ پراتيك «پيوند تام» دارند، نه تنها نشانگر عدم مداخله دولت در شئون اقتصادي نيست بلكه جلوه‌اي تام از «تنظيم دولتي» محسوب مي‌شود.گرامشي سپس اصل مهم سندكاليسم در جامعه ليبرال را مورد بحث و فحص قرار مي‌دهد. در نظر گرامشي يك سنديكاي كارگري در جامعه ليبرال، فراكسيوني از گروه حاكم محسوب مي‌شود كه فقط مي‌خواهد «سياست حكومت» را تغيير دهد و بر قوانين بازرگاني تاثير گذارد، نه آن كه «ساختار دولت» را دگرگون سازد؛ «سنديكاليسم نظري، به راستي فقط نوعي ليبراليسم است كه با تزهاي مخدوش (و بنابراين مبتذل) ماركسيسم موجه نمايانده مي‌شود.»

آنچه گرامشي در اين كتاب درباره سندكاليسم ليبرال مي‌گويد، اكنون به عينه قابل مشاهده و فهم است. گرامشي با ظرافت تمام اشاره به يك تزوير ليبراليستي رايج مي‌كند و آنچه را كه تحت عنوان آزادي كارگري در جامعه ليبرال رخ مي‌نماياند به چالش مي‌كشد. در واقع  دستي آشكار ميان ساختارهاي جامعه ليبرال با دولت اگر چه «ظاهرا» در هاله‌اي از يك انفكاك معرفتي و عملي مستور مي‌شوند، اما به نحوي بي‌انفصال در يك جهت حركت مي‌كنند. مواجهه يك سنديكاي كارگري با دولت مواجهه بر سر نفع «utility» است، نه تقابلي ايدئولوژيك به قصد نشانه رفتن پايه مشروعيت يك دولت ليبرال. از ديگر سو در جامعه ليبرال طبقه كارگر معناي محصلي را افاده نمي‌كند. كارگران بدل به جزئي كوچك از طبقه‌ متوسط فربهي مي‌شوند كه ذيل دولت ليبرال موضوعيت مي‌يابند نه در صدر آن. گرامشي اين امر را به خوبي دريافته بود. خود آگاهي يك كارگر در جامعه ليبرال تنها در محدوده «ساعت كار» او موجوديت مي‌يابد. پس از آن، كارگر عزيز ما، بخشي از طبقه متوسطي است كه پس از 8 ساعت كار، بايد به فكر «خود» باشد و باقيمانده روز را به تفريح بگذراند.

سوسياليسم متفاوت و گرامشي

نكته سنجي و ظريف‌نگري گرامشي را با صوري‌گرايي ماركسيسم كلاسيك نسبتي نيست. از همين حيث است كه بايد او را يك «سوسياليست متفاوت» به شمار آورد و براي درك همين تفاوت، مطالعه «شهريار جديد» ضروري مي‌نماياند. اما اجازه دهيد در پايان،  يكي از دغدغه‌هاي هميشگي  را با شما در ميان بگذاريم؛ جامعه ايران و كلا تفكر ايراني چه نسبتي مي‌تواند با گرامشي و آراء او برقرار كند؟ پاسخ اين است كه مطالعه آثار گرامشي مي‌تواند براي فهم دقيق جلوه و جلوتر از انديشه غرب موضوعيت يابد، يعني براي ما فقط در قالب يك مطالعه پژوهشي و علمي نمود يابد، نه آنكه به تجويز نسخه‌هاي آن‌چناني بينجامد. برخي از دوستان مطبوعاتي يا در سطوح دانشگاهي، مي‌كوشند آراي گرامشي در باب «روشنفكران ارگانيك» را در خصوص معرفت‌شناسي آنچه  به عنوان «روشنفكري» در ايران مطرح شده به كار برند؛ تلاشي كه از هر حيث ابتر خواهد ماند. چرا نظم معنايي زيستي‌ها با آنچه گرامشي در خصوص پايگاه روشنفكري مي‌گويد، قرابتي ندارد و از ديگر سو «روشنفكري ايراني» را نيز چنان قوت و شوكتي نيست كه «ارگانيك» شود؟ پس بهتر است فارغ از هاي و هوي‌هاي ژروناليستي، آثار او را بخوانيم و از نقد او بر «جامعه ليبرال» لذت ببريم؛ نقدي كه شايد بتواند ما را به فهم آنچه كه در غرب مي‌گذرد نايل كند.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 15:26  توسط سجاد نوروزی  |