چپِ راست و راستِ چپ
همه چيز از آن روزي آغاز شد كه شيخ مهدي كروبي علم طغيان برافراشت و مقابل دوستان پيشين سار جدايي كوك كرد. از آن روز تا به حال حكايت «چپ» و «راست» چنان به روايت غالب فضاي سياسي ايران بدل شد كه هنوز به واقع بديلي براي آن رخ عيان نكرده است. از همين روست كه آدمي خود را در دو راهي صعبي مييابد؛ اگر بخواهد به اين روايت غالب تن در دهد و ابزار تحليل خود را بر ستونهاي بيبنياد آن استوار كند، شرط التزام به مباني واضح معرفتشناختي و فلسفي را به جاي نميآورد و اگر بخواهد از آن اعراض كند، سخنش «ظاهرا» با آنچه كه هست از سر ستيز جلوهگر ميشود.
در مواجهه با اين دو راهي صعب اما چه منش و روشي راهگشاست؟ گمان من بر اين است كه براي رهايي و استخلاص از اين روايت بايد به خاستگاههاي رخ عيان كردن آن پرداخت. آن روزي كه مهدي كروبي «مجمع» را در برابر «جامعه» بنيان نهاد، افتراقي سياسي را سامان داد، هرگز براي عمل خود يك خاستگاه معرفتي و انديشهاي قائل نبود، آن مفارقت و انفصال از سر «عمل» بود، نه مباني نظري و از سر تنظيم كنش سياسي بر اساس يك روال منسجم عملي جلوه يافت، نه از سر سامان دادن فلسفي به يك سلسله مراتب تئوريك مدون. جدالها در حوزه «عمل» خويش را آشكار ميكرد و سر نهاني «روش متفاوت براي كسب قدرت» را از پس حجاب نامههاي انتقادي و خطابههاي جذاب هويدا ساخت. «شيخ اصلاحات» اين روزهاست كه سخن از دموكراسي و حقوق بشر به ميان ميآورد چرا كه افتضائات عملي و حسابگري سياسياش به او چنين حكم ميكند. اما در آن روزگار كمتر كسي به ياد دارد كه او بدين سال پرحرارت از چنين مقولاتي ياد كرده باشد. با اين وصف، «چپ ايراني» بنا به معناي تئوريك محصل و قابل توصيف، هيچ گاه «چپ عقيدتي» نبود و بنا به حكمهاي مصلحتي و از سر التزام به اقتضائات گاها «چپ» عمل كرده است و «راستايراني» نيز به همين وجه هيچ گاه به مباني تئوريك محافظهكاري كلاسيك و حتي مدرن غربي التزام نداشته و از سر مقابله با «چپروي» شيوخ «چپ»، مسير«راست» را
برگزيده است.

اگر اندكي به مباني تئوريك، فلسفه سياسي و جامعهشناسي التزام نشان دهيم، بديهي است كه هيچ گاه به اين خودفريبي آشكار تن نخواهيم داد. آنان كه روزگاري رداي چپ ايراني به تن كردهاند، فرزندان نئوليبرالي را تربيت كردند كه گويي سبقت را در تجدد فلسفي از جان لاك و هيوم ربودهاند و آن راستگرايان، در مقاطعي چنان راديكال بودهاند كه پدر محافظهكاري «ادموند برك» اگر نظارهگر اين روشها بود، چون بيد بر سر بقاء و دوام تئوري خويش ميلرزيد!!
طنازيهاي سياست وطني

سيب سياست وطني تاكنون چرخهاي بسياري زده تا به زمين سفت جامعه ايراني بخورد. از لطايف روزگار آنكه سرسلسله چپ وطني، مجمع جامعه ستيز را ترك گفت و رهبري حزب را به رهبري فرقه ترجيح داد. مهر خاتمت بر آنچه كه چپ ايراني خوانده ميشد از همين جا زده شد. شيخ اصلاحات از آنجا كه عملگرايي قهار است به فراست دريافت كه اگر روزگاري اقتضاء ميكرد مجمعي باشد كه تا به تحديد «جامعه»، بپردازد، امروز حزبي نياز دارد كه سبكسر فرزندان نئوليبرال «مجمع» را مهار كند و بر آنها لجام زند تا بيش از اين چوب حراج بر ميراث شبه سوسياليستي مجمع نزنند. امروز دوگانه «مجمع» و «جامعه» دگر معنايي ندارد. چه آنكه «جامعه» نيز از سر تيزهوشي خود را به «ارشاد» مديران مشغول و ساخته و مانند سالهاي دهه 60 علاقهاي براي ورود مستقيم به سياست وطني نشان نميدهد. پس براي مجمع حريف ديروز، رقيب گزيده گوي امروز است. اما شگفتا كه حريف اين بار از ميان فرزندا عقيدتي آنان سر برآورده و خودنمايي ميكند. كارگزاران و مشاركت كه هر كدام در دو مقطع تاريخي نضج گرفتند تا روزنه روزي سياسي بر «مجمع» بگشايند، امروز دژم رو، دوستان شيخ را «سنتي» خطاب ميكنند عملگرايانه شيخ اصلاحات را به طعن و لعن مفتخر ميكنند، اينچنين است كه شيخ ناچار است در مقابل اين دو حزب دولت ساخته، حزبي «شكست ساخته» بنيان گذارد تا آب رفته به جوي بازگردد. اما «جبر پراگماتيستي» اين روزها در سنخ ديگري خود را نشان ميدهد و شيخ داستان ما از سر عملگرايي مفرط، تلاش ميكند كه متجددتر باشد و حزبش نام و نشاني از «سنت مجمعي» را يدك نكشد، «اعتماد ملي» امروز چنان «ليبرال» است كه مشاركت و مشاركت چنان متجدد است كه اعتماد ملي. پس ورق شعبده چپ ايراني، جلوه ديگري را روي ميكند؛ شبه ليبراليسم عليه شبه ليبراليسم و عملگرايي عليه عملگرايي شبه ليبرالها رخ به رخ بر هم تيغ ميكشند تا به آنچه كه جبر پراگماتيسم است عمل كند. جبري كه ميگويد؛ «اصول را فراموش كن و دم را غنيمت شمار» اينجاست كه چپگرايي تهي از اصول «دم جلوس بر كرسي قدرت» را غنيمت ميشمارد و چه باك كه در اين مسير فرزندان نئوليبرال را كه عملگرايانه پرورش يافتهاند، قرباني كند.
ذات و واقعيت
امروز با يك نگاه فلسفي و منبعث از نظم معنايي ديانت، روايت سياست ايراني، روايت صفآرايي در گروه عمده است؛ اصولگرايان با عملگرايان يا پراگماتيستها. اين روايت كه معناي تئوريك محصلي براي آن يافت ميشود و به ما ميگويد؛ صفآراييهاي امروز عرصه سياست، جدال اصولگراياني است كه «هويت» خود را از پارادايم اسلامگرايي و انقلاب اسلامي و گروهي عملگرا كه بنا به سيرت تاريخي هر انقلاب به مرور از «ذات» انقلاب فاصله ميگيرند و دل به عرضيات عرفي و ليبراليستي ميبندد. حال اما اين اصولگراياناند كه حكم صادر ميكنند و سرير قدرت را از عملگرايان باز ستاندهاند. اما فرق كار اينجاست كه اين بازستاندن از سر «تكليف» بود نه «حب قدرت». اينجاست كه نقطه گسست آغاز ميشود اصولگرايان بنا به حكم بنيانگذار انقلاب اسلامي آيتا... العظمي امام خميني(ره)، مكلف به وظيفهاند نتيجه و اينچنين كسب قدرت الزاما براي آنها ملاك نيست.
از ديگر سو، از لحاظ معرفت شناختي، اصولگرايانمنتقد و مستقل مفهوم «حق» و تكليف را چنان فربه ميبيند كه همه چيز بر مدار آنها حركت ميكند، اما در منش نئوليبرالها و پراگماتيستهاي وطني چيزي از مفهوم «حق» و «تكليف» به مثابه «حقوق» ذاتي و ابدلي و ازلي و تكليف لايتغير ديني يافت نميشود. همين امر است كه اين بيپاي و بست منش سياسي، به غايت استعداد توتاليتاريسم و تحميل استبداد برخلق را در بطن خود مستتر دارد، اما اصولگرايان «منتقد» عطف به همان التزام و اعتقاد تاريخي به حق و تكليف، هيچ گاه در ورطه خودكامگي در نميغلتند، چه آنكه آن «حق ازلي و ابدي و تكليف ثابت چنين مجالي را فراهم نميكند، امروز «اسلامگرايان جمهوريخواه» كه همان اصولگراياناند، در برابر پراگماتيستها، اردوگاه حراست از آزادي و حقوق شهروندي برپا كردهاند و تهاجمات حريف بياصول را دفع ميكنند، اينچنين است كه سياست معاصر ايراني را تفسيريدگر يابد. تفسيري رئاليستي كه متضمن بازنمايي وضع موجود باشد، نه معطوف به آسمان و ريسمان بافتني موهوم كه امر واقع را قرباني ميكند.
