تبليغاتX
از روزگارِ رفته حکایت...

از روزگارِ رفته حکایت...

متني را كه ميخوانيد از توليدات! دوران دانشجويي من است كه اتفاقي آن را پيدا كردم.تا جايي كه يادم مي آيد مربوط به درس روش تحقيق نظري يا به عبارت دقيق تر روش تحقيق پوزيتيويسم! ميشود.در آنچه كه اكنون شما مي خوانيد من نمودارها و جداول احمقانه و خلاقيت كش پوزيتيويستي اش و ارجاعاتش به منابع لاتين  را حذف كرده ام.البته جالب است بدانيد كه نمودارها و همبستگي گرفتن و اين قبيل مزخرفات را همان موقع دوستان ديگري انجام دادند نه من .چون عامدانه از يادگيري روش تحقيق كمي و پوزيتيويستي استنكاف كردم .استنكافي كه هنوز هم با من است. دست آخر هم با لطايفي از اين درس و دروس مشابه نمره گرفتم!!

********

جامعه‌شناسان بنيان «جامعه‌» را كه از فراورده‌هاي جهان مدرن است، بر «فردگرايي» استوار مي‌بينند.
  با اين وصف، «اجتماع» پيشامدرن نه بر فردگرايي كه بر نوعي همپيوندي جماعتي در اشكال گوناگون آن اعم از قبيله‌اي،  عشيره‌اي و... بنا شده بود. با اين حال، فردگرايي كه بر مبناي احترام به حقوق فرد و شناخت فرد از توانايي‌هاي عقلاني و احساسي خود در شكل‌دهي به دنياي مطلوبش، حكايت كرده است همواره يكي از مضمون‌هاي اصلي مباحثات عمده جامعه‌شناسي بوده است. مطلب حاضر، نگاهي كوتاه  دارد به طيفي از آراي جامعه‌شناسان غرب درباره فردگرايي كه از پي مي‌آيد.

مفهوم فردگرايي، همواره جدل‌آفرين بوده است.  مدافعان ليبرال اين مفهوم، آن را هاله مقدس جامعه مدني به شمار آورده‌اند، معاندان سوسياليست مشرب آن را لگدمال شدن جامعه محسوب كرده‌اند، اما به راستي « فردگرايي » در بطن تئوريك و حيطه پراتيك خويش واجد چه اثراتي است؟

مي توان گفت تأثير كنش فردگرايانه درجوامع گوناگون متباين است.  بدين معنا كه كنش فرد گرايانه و ويژگي‌هاي مرتبط با آن درجوامع توسعه نيافته و توسعه يافته داراي تفاوتي بنيادين است.  درجامعه‌اي كه توسعه اجتماعي مبتني بر هستي‌هاي اجتماعي و هويت ملي رشد و نمو يافته باشد، فردگرايي اگرچه در هيئت « توجه به منافع فردي » نمود مي‌يابد، ليكن اين منافع فردي به واسطه نمود نهادهاي مدني درامتداد منافع جمعي حركت مي‌كند و از آن اعراض نمي‌نمايد، ليكن درجوامع بي‌بهره از توسعه اجتماعي كنش فرد گرايانه اساسا اعراضي از هنجارها و ارزش‌هاي اجتماعي و « هيچ انگاري» جامعه است.

به بياني ديگر وجه توسعه يافته «من»ها اگر چه هويت فردي را حفظ مي‌كنند اما همين هويت‌هاي فردي آخرالامر «ما» مي‌شوند.  اما درجوامع توسعه نيافته «من»ها نه تنها «ما» نمي‌شوند بلكه به تعرض با يكديگر نيز مي‌پردازند؛ بنابراين انفكاك تئوريك در اين باب بسيار مهم است. درباب مقولات ديگر مرتبط با فردگرايي، بايد به فضاي اجتماعي‌اي كه درجوامع بي‌بهره از توسعه اجتماعي وجود دارد، نظري افكند.  دراين فضا ارزش و هنجار اساسا درتملك بر منابع مادي و اقتصادي معنا پيدا مي‌كند؛  بدين معنا كه به صرف تملك براين منابع « فرد» خود را منفك از حيات جامعوي قاطبه جامعه مي‌انگارد و كنش‌ها را سامان مي‌بخشد كه واجد بي‌توجهي به يكپارچگي اجتماعي است. بنابراين تبيين علل اين سنخ كنش‌هاي فرد گرايانه مي‌تواند راهگشاي يك مداقه جامعه شناختي درباب روند رو به تزايد اضمحلال ارزش‌ها باشد. مي‌توان گفت ميان اضمحلال ارزش‌هاي اجتماعي و گرايش‌هاي فرد گرايانه يك تلازم تام برقرار است.  از همين رو پرسش ازچرايي اضمحلال ارزش‌ها يك پيوند تئوريك با بررسي گرايش‌هاي فردگرايانه دارد.

شرح و بسط فردگرايي

فردگرايي كه درقرن نوزدهم در افواه افتاد، به شيوه‌هاي بسيار متفاوتي ارزيابي شده است.  ازيك سو هنگامي كه فرد‌گرايي با رهايي از اجبارهاي اجتماعي و شرايط ستم‌گرايانه مرتبط است، معمولا به‌گونه‌اي مثبت تصوير مي‌شود و از سوي ديگر هنگامي كه به فرد‌گرايي از جهت جدايي از ديگران و نبود احساس تعهد متقابل نگريسته مي‌شود، گاهي به‌صورت منفي درنظر گرفته مي‌شود. برعكس واژه « Society» كه دست كم از قرن 14 ميلادي جزو زبان انگليسي بوده است و از آن زمان تاكنون به حس هويت عمومي و مشترك هر قوم و به احساس تعلق و ارتباط متقابل اطلاق مي‌شود، ريموند ويليامز(1976) نظريه پرداز فرهنگي انگليسي، متذكر شده كه برخلاف خصلت دوگانه فردگرايي، واژه جامعه هرگز به‌صورت منفي به كار برده نشده است.  فردگرايي به‌عنوان يك مفهوم مدرن از مشخصه‌هاي اصلي مدرنيته شناخته مي‌شود.

درحوزه مطالعات جامعه شناختي برخي مانند تونيس ورايزمن به بعد منفي آن توجه داشته‌اند و افرادي چون دوركيم و مرتن به ابعاد مثبت آن نظر افكنده‌اند. فردگرايي منفي، معطوف به‌خود مداري (Egoism) و« منيت » كسب سود شخصي به قيمت متضرر شدن ديگران، اتكاي افراطي به‌خود، داشتن شخصيت اقتدار گرا و...  است، اما فرد گرايي مثبت غالبا به مثابه يكي از متغيرهاي توسعه ملي شناخته مي‌شود كه شامل پرنسيب‌هايي چون خودباوري، خود شكوفايي، اعتماد به نفس، استقلال فردي، خود اثربخشي و احترام به فرد است.  از اين منظر بايد توجه داشت كه2 سنخ بنيادي فردگرايي داراي يك سري تمايزات ماهوي هستند.  درحالت خود خواهي تعادل ميان فرد و جامعه بر هم مي‌خورد  زيرا فعاليت‌ها و باورهاي فرد بر پيوندهاي جمعي تقدم مي‌يابد.  دراين وضعيت، ميزان يگانگي بسيار اندك است.  اما ديگر خواهي به وضعيت‌هايي اشاره دارد كه درآن افراد از جمع و تعهداتي كه جمع ايجاب مي‌كند، جدا نشده‌اند.

اما دوركيم به مفهومي اشاره مي‌كند به نام «كنش فرد».  اين مفهوم، به معناي خود شيفتگي نيست، بلكه احترام به تماميت افراد است. به بياني ديگر؛ اين امر  منجر به احترام به حقوق انساني و تصديق اين حقوق شده است وهم دردي با هر آنچه انساني است؛ دلسوزي بيشتري براي رنج‌ها و بدبختي بشري، اشتياقي بيشتر براي نبرد با آنها و تخفيف آنها و عطش بيشتري براي عدالت.

 نگارنده معتقد است كه دوركيم به بيان موقعيت يك «شهروند» دريك «جامعه مدني» پرداخته است.  تأويل دوركيم از كنش فردگرايانه كاملا منطبق با يك آگاهي‌اجتماعي است كه درجوامعي يافت مي‌شود كه فرايند مدني شدن را گذرانده‌اند.  دراين ميان به‌نظر مي‌رسد دوركيم از تبيين وجوه مخرب فردگرايي درجوامع توسعه نيافته و كمتر توسعه يافته، غافل بوده است.  آنچه از نظر دوركيم دور مانده احساس « منيت » منفك از جامعه است.

بدين سان كه « من » شاكله كنشي مي‌شود كه درآن تطابق اجتماعي ناديده گرفته مي‌شود.  دراين جا«من» به مثابه يك جزيره خودمختار دراقيانوس جامعه، عاري از هرگونه پيوند عاطفي – اجتماعي و يا حتي سياسي، به‌نحوي خود بنياد زيست مي‌كند و نسبت به فرجام جامعه بي‌تفاوت است.  به هرروي فردگرايي توسعه نيافته جهان سومي كه درآن فرجام جامعه درشكل دهي به كنش فردي بلا اثر است، مقوله‌اي است كه نياز به پژوهش‌هاي جامعه شناختي تجويزي را بر مي‌انگيزد.

 الكسي دوتوكويل و مسئله فضيلت

توكويل معتقد بود مردم درجوامع پيشامدرن هميشه به شيوه‌ا‌ي رفتار نمي‌كردند كه منافع جامعه را افزايش دهند.  گرچه او رابطه جامعه با فرد را دردوران پيشا مدرن رمانتيك درنظر نمي‌گرفت اما به‌نظر وي به‌رغم اين واقعيت كه هويت مردم با هويتي جمعي در آميخته بود، ممكن بود درشيوه پيوند و ارتباط مردم با جامعه دشواري بسياري به‌وجودآيد و حتي اين پيوندها ممكن بود گسيخته شود؛ «خود خواهي علاقه‌اي پرشور و مبالغه آميز به‌خود است كه آدمي را وا مي‌دارد به همه چيز با درنظر داشتن خودش فكر كند و خود را بر همه چيز ترجيح دهد.» بحث توكويل هر چه پيش مي‌رود وضع نگران‌كننده تري به‌خود مي‌گيرد.

او نخست از ويرانگري خودخواهي (Egoism)، مي‌گويد كه بذر هر فضيلتي را مي‌خشكاند. به زعم او مسئله اين است كه فردگرايي كه ممكن است درجوامع دمكراتيك رشد كند از رويارويي نخستين‌ا‌ش با «فضيلت‌هاي عمومي » فراتر مي‌رود و به ديگران نيز حمله مي‌برد و همه آنها را نابود مي‌كند و سرانجام درخودخواهي مستهلك مي‌شود، تنها به حال خود رها مي‌شود و اين خطر وجود دارد كه در تنهايي دل خويش زنداني شود.

فرديناندتونيس و اجتماع

علاقه رمانتيك  تونيس به اجتماع برهيچ كس پوشيده نيست.  وي با بنيان نهادن يك تفكيك بنيادي درزيست جهان و سنخ كلي زيست انساني از جريان‌سازترين جامعه شناسان است.  تونيس دريك انفكاك ميان دو صور بنيادي زيست انساني به مفهوم « اراده فردي» بسيار دلبسته بود.  به‌نظر تونيس دنياي اجتماعي ارادي است.

مراد وي اين است كه دنياي اجتماعي بر اثر خواست‌هاي افرادي كه هماهنگ با ديگران رفتار مي‌كنند، پديد مي‌آيد.  اين اراده را وي « اراده طبيعي» توصيف مي‌كرد.  اوياد آور شد كه در «اجتماع » فرد با گذشت زمان به آن وابسته مي‌شود، درحالي كه فرد به « جامعه» همانگونه وارد مي‌شود كه به كشوري بيگانه.  افزون بر اين او مي‌گفت «اجتماع» را بايد همچون ارگانيسمي زنده و «جامعه» را بايد انبو‌هه‌اي مكانيكي و محصولي مصنوعي درك كرد. از ديدگاه جامعه شناسي صوري تونيس مي‌توان نتيجه‌گيري كرد كه واقعيت‌هاي اجتماعي از هر دو نوع درهر نقطه زماني معيني با هم وجود دارند، اما تونيس در مورد دگرگوني‌هاي اجتماعي نيز ديدگاهي تكاملي داشت.  او جهان صنعتي مدرن را درحركتي پيش رونده از شكل سازماني معطوف به اجتماع به سوي انواع جامعه درنظر مي‌گرفت و به گمان وي در نتيجه آن، تغييرات اقتصادي – سياسي و علمي به‌وجود مي‌آيند؛  در نتيجه آسيب شناسي‌هاي گوناگون را مي‌توان به از ميان رفتن دلبستگي‌هايي از آنگونه كه دراجتماعات كوچك و محلي ديده مي‌شود نسبت داد.  بسياري از مطالعات تجربي تونيس درمورد تاثير اين تغييرات درروابط اجتماعي بود.  او توجه خاصي به مسائل اجتماعي گوناگوني مانند تبهكاري و جنايت، خودكشي، بيماري رواني، كردارهاي ناروا و نامشروع نشان مي‌داد.  جامعه به زعم تونيس، مشكلاتي را ايجاد مي‌كرد. 

او درسال‌هاي آخر زندگي‌‌اش اميدوار بود كه درآينده بتوان نظم اجتماعي نويني را ايجاد كرد كه عناصر اجتماع را باز آفريني كند. آنچه از آراي تونيس منبعث مي‌شود آن است كه وي با پيش كشيدن شاكله‌هاي بنيادي زيست اجتماعي آن را در تعارض با بنيان‌هاي زيست جامعوي (social) قرار مي‌گيرد و زيست جامعوي را به واسطه بسط كنش‌هاي فرد گرايانه و نفي حس تعلق خاطر جمعي مورد نكوهش قرار مي‌دهد.  تونيس زيست جامعوي را شكل‌دهنده يك دسته كنش‌هايي مي‌داند كه فرد را درتعارض با احساسات هموندي قرار مي‌دهد؛ بدين معنا كه فرد با اتكا به خصايص فردي از خصيصه‌هايي اجتماعي عدول مي‌كند و سامان‌مندي جامعوي را سر لوحه پراتيك خويش قرار مي‌دهد كه بيگانگي از ديگران وجه بارز آن خواهد بود.

اميل دوركيم و شرايط خود خواهانه

 اگرچه دوركيم به روندهاي فردگرايانه درجوامع توسعه نيافته بي‌توجه بوده است اما درگستره تعاملات مدرن به مطالعه پيامدهاي مخرب آن علاقه نشان داده است.  دوركيم شواهد فراواني را براي شرايط خود خواهانه در جوامع مدرن يافت مثلا او به‌خودكشي خودخواهانه اشاره كرد.  وي درباره مسائل روزمره زندگي فرد مدرن به اين امر اشاره كرد كه افراد ازدواج نكرده بيش از افراد متاهل خودكشي مي‌كنند  زيرا افراد ازدواج نكرده بيشتر از جامعه جدا هستند و بنابر اين كمتر از همتايان متاهل خود با جامعه يگانه مي‌شوند.

پوب (1976) استدلال دوركيم را چنين تاويل مي‌كند: «هر چه ميزان كنش متقابل اجتماعي كمتر باشد، احساسات جمعي ضعيف‌تر است، هرچه احساس جمعي ضعيف‌تر باشد يگانگي اجتماعي ضعيف‌تر است، هر چه يگانگي اجتماعي ضعيف‌تر باشد افراد كمتر به منافع اجتماعي نظر دارند و هرچه افراد كمتر به منافع اجتماعي نظر داشته باشند درزندگي معناي كمتري مي‌يابند و ميزان خودكشي اجتماعي زيادتر مي‌شود.»

 رابرت مرتن و هم داستاني با دوركيم

رابرت كي مرتن و سوگيري‌هاي تئوريك وي درباب فردگرايي را مي‌توان درتطابق با انديشه‌هاي دوركيم به شمار آورد.  وي همانند دوركيم فردگرايي را داراي 2 جنبه مثبت و منفي مي‌دانست.  مرتن از منظر روان‌شناسي اجتماعي و جامعه شناسي خرد، فردگرايي را مورد تحليل قرار مي‌دهد. استدلال مرتن دراصل اين است كه هر جامعه‌اي درحكم بخشي از نظام ارزشي خود هدف‌هايي را تعريف مي‌كند كه افراد بايد خواهان دست يافتن به آنها باشند و وسايلي پذيرفتني را معرفي مي‌كند كه به كمك آنها، آن هدف‌ها تحقق مي‌يابد.

اقشار هنگاهي پديد مي‌آيند كه افراد خواهان دست يافتن به اين هدف‌ها باشند اما دريابند كه براي رسيدن به آنها با استفاده از وسايل مشروع و پذيرفتني با مانع روبه‌رو مي‌شوند.  هنگامي كه ميان هدف و وسايل ناسازگاري وجود داشته باشد، مي‌توان گفت فرد درحالت بي‌هنجاري به سر مي‌برد و فردگرايي تقويت خواهد شد.  مرتن در اين ميان به مفهومي به نام انزواگر ( Retreatist)  اشاره مي‌كند كه با كناره‌جويي و پس گرفتن مشروعيت از هدف‌ها و وسايل به اقشار اجتماعي واكنش نشان مي‌دهد.

رابرت بلا و هراس از مضرات فردگرايي

بلا از جمله روشنفكراني بود كه به‌شدت از مضرات فردگرايي بيمناك بود.  وي مي‌نويسد:«فرد گرايي رشدي سرطاني داشته است كه ممكن است آن پوسته‌هاي اجتماعي را كه به عقيده توكويل تاثير امكانات بالقوه ويرانگر آن را تعديل مي‌كند، نابود سازد.»  وي و همكارانش بر اين باورند كه امكان بالقوه بروز شكل ويرانگري از فردگرايي عميقا در فرهنگ آمريكايي ريشه دارد.درشيوه نگرشي به آزادي كه دراصل مستلزم آن است كه افراد به حال خود رها شوند و نتيجه آن است كه آنها فرد را درانزواي شكوهمند اما دهشتناك رها مي‌كنند.  خصوصي شدن گفتمان نشانه آن است كه فردگرايي اكنون درحال فرسودن شالوده‌هاي عمومي تعهد و به هم پيوستگي مدني است. بلا فردگرايي سودگرايانه را امري مي‌داند كه در دوران كنوني اهميت بسيار دارد، وي بازتاب فرد گرايي سودانگارانه را درحوزه اقتصادي، اقتصاد بازار سرمايه داري مي‌داند. دراين وضعيت(سرمايه‌داري) فرد به شيوه‌اي رفتار مي‌كند كه هدفش به حداكثر رساندن منافع شخصي خود است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 11:54  توسط سجاد نوروزی  |