تبليغاتX
از روزگارِ رفته حکایت...

از روزگارِ رفته حکایت...

 

در مقام يك رئاليست، امر واقع «factual» چه معنايي مي‌تواند كسب كند؟ آيا امر واقع در يك روايت پراگماتيستي محض همواره بايد «واقعيت حسي حقيقت» انگاشته شود
يا آنكه يك رئاليست بنابر مفروضات فلسفي و پيش‌فرض‌هاي ايدئولوژيك خود مي‌تواند «به نقد اصالت دادن به واقعيت حسي و تجربي» نيز بپردازد؟اگر اسير در روايت‌هاي غالب مغرورانه و پوچ شبه فلسفي باشيم، مسئله تكنولوژي چنان امري واقع سيطره‌اي بت‌وار كسب مي‌كند و «معرفت» در مقام شناخت حقيقت‌گرايي به حضيضي تام سوق مي‌يابد. اين‌چنين است كه شروط لازم و شرايط تام رئاليست بودن سيرت و صورت تئوريكي دگر كسب مي‌كند و پوزيتيويسم و تجربه‌گرايي را خوار مي‌شمارد.

تكنولوژي براي يك رئاليست مي‌تواند در 2 سطح مطرح شود؛ اول نظام اقتصادي كه تكنولوژي بر بستر آن مي‌رويد و سپس آن را بسط مي‌دهد و دوم پيوند معرفتي كاذبي كه ميان تكنولوژي و يك معرفت حسي و كميت‌گرا به‌وجود مي‌آيد و نفس تكنولوژي «جوهره معرفت» شمرده مي‌شود. در اينجا، امر بي‌ذاتي چون تكنولوژي، «ذات‌مند» مي‌شود و غاياتي اجتماعي را براي خود برمي‌شمرد كه ابزاري بودن و انباشتگي ماترياليستي آن «معرفت‌حق‌گرا» را به عدم‌رهنمون مي‌كند. اين 2 سطح البته پيوند و ربط تئوريك وثيقي با يكديگر دارند. اساساً بستر اقتصادي كه به نضج‌گيري تكنولوژي مي‌انجامد، واجد خصايصي معرفتي است كه «كميت‌گرايي» را نشو و نما مي‌دهد. اگر بخواهيم اين «كميت‌گرايي» را مورد بحث و فحص فلسفي قرار دهيم،  ناگزير، ‌بايد به نقد «تجربه‌گرايي» و پوزيتيويسم معرفتي بپردازيم. اين امر سطح فلسفي و انتزاعي تحليل ماست. اما مورد ديگري هم حائز اهميت است كه به ما ضرورت پرداخت جامعه‌شناختي را گوشزد مي‌كند.

اين پرداختن البته جدا از آن سطح فلسفي نيست و به نوعي ارجاع دادن به مسائل انضمامي‌اي است كه منبعث از سيرت فلسفي نگرش ماست. بدين معني، تا هنگامي كه آن سطح فلسفي، مباني‌اش براي ما منقح نشود، پرداختن به مسائل انضمامي قضيه چيزي جز يك «دور باطل تئوريك» نخواهد بود. هر امر تكنولوژيك، بلاشك يك ماده  است و تجسد فيزيكي كسب مي‌كند؛ يعني عينيتي است كه در مقابل ديدگان وجود دارد و «هست» بودن خود را اعلام مي‌كند. اين امر بديهي، البته پيامدهاي معرفت شناختي جالبي را به بار مي‌آورد.«شيء تكنولوژيك» خالقي دارد كه آن هم نامكشوف و ناپيدا نيست و «هست» بودن او واضح و عيان است. بنابراين «خالق و مخلوق» هر دو حي و حاضرند. اين حاضر بودن، عينيت‌گرايي خاصي را ترويج مي‌كند. اگر زماني فلاسفه مي‌گفتند:«من فكر مي‌كنم، پس هستم»، تابعان تكنولوژي، مي‌گويند: «من مي‌سازم، پس هستم.»

 در آن بيان فلسفي خاص،«تفكر» به مثابه امري ذهني و متافيزيكي موجد هست بودن حامل خود مي‌شد؛ يعني چيزي امر به هست بودن مي‌كرد كه نامكشوف بود. اما اينجا امر به هست بودن از سوي يك ساحت «ماتريال» است. ماده است كه به خالق خود هويت مي‌دهد. اما در آن سويه فلسفي، حامل تفكر «هست» بودن خود را به واسطه التزام به «تفكر» كه از لحاظ عيني نامكشوف بود، كسب مي‌كند.

بنابراين قضيه فلسفي ما تا حد زيادي مقدمات و مباني جدل خود را حي و حاضر مي‌بيند؛ جدال بر سر نوع «هست» بودن است. هستي نفساني كه امر تكنولوژيك از آن بيرون مي‌تراود، درست است كه پيامد «تعقل» است، اما آن تعقل هم با ملموسات سروكار دارند نه با انتزاعيات ناپيدا. في‌الواقع اينجا «تفكر» با «تعقل» دو سيرت متضاد كسب مي‌كند. اولي مبين پرداختن به امور انتزاعي‌اي است كه امهات جهان‌بيني و زيست‌ اجتماعي را شكل مي‌دهد و دومي، ابزار انديشي‌اي است كه تنها قابليت در برگرفتن يك ساحت از زيست‌انساني را داراست اما مي‌كوشد به ضرب و زور يك‌سري كارهاي تئوريك عميقاً مسئله‌دار و يك ميني ماليسم خاص، خود را به كل سطوح و ابعاد زيست‌ انساني تعميم دهد. اصلي‌ترين پيامد معرفتي اين امر «تقليل يابندگي» تحليل جهان اجتماعي به حسيات ملموسي است كه از نظر يك تفكر كه قائل به وجود هستي‌هاي متافيزيكال است، قطعا نامبارك است. در اينجا البته از پس اين سويه معرفتي قائل به عينيات، امر مهم ديگري نيز رخ عيان مي‌كند؛ كه جدا از آن‌كه هرگونه ماورالطبيعه را «هيچ» مي‌انگارد، تجربت‌انگاري را نضج مي‌دهد كه غالباً از آن به عنوان پوزيتيويسم ياد مي‌شود. برتراند راسل، در اين باب حكم جالبي صادر مي‌كند. او مي‌گويد اگر از چيزي آگاهي تجربي نتوان داشت،‌ از آن هيچ آگاهي هم قابل وصول نيست.

پيش‌فرض راسل، يعني ترادف «آگاهي» با «تجربه حسي» همان مقوله‌اي است كه ما در ذم آن  در اين نوشتار سخن گفتيم. طنين پوزيتيويستيك اين امر يعني اين حكم معرفتي تقليل‌گرا؛ اصالت=تجربه، تجربه= علمي و علمي= درست. تأويل «تجربت‌انگاري» به علمي‌انديشي و علمي انديشي به درست انديشي در واقع متاعي كه عرضه مي‌كند اين است كه حقيقت تام فقط با تجربه حس‌گرا قابل وصول است. در اين باب، امري كه «تجسد تكنولوژيك» كسب مي‌كند، نقش اصلي را در بسط معرفتي اين مقولات ايفا مي‌كند.

ساحت ابژكتيو اين سويه معرفتي در نهايت امر «تجربه‌پذير همگاني» را طرح مي‌كند. اين تجربه همگاني چنان به واسطه ظهور «امر تكنولوژيك» خود را بي‌بديل نشان مي‌دهد كه «تفكر متافيزيكال» ناچار به سامان دادن جدلي روش‌شناختي مشبع و مفصلي خواهد بود. در اين باب، بهتر است يك نكته ديالكتيكي را با هم مرور كنيم تا توشه فلسفي براي اين جدل فراهم آيد؛ براي ما در مقام يك رئاليست‌ «مسئله» از كجا شروع مي‌شود؟ از مشاهده؟ واضح است كه چنين نيست. مسئله از «مفهوم» آغاز مي‌شود. اين مفهوم موجد اين امر مهم است كه ما پيش‌فرض‌هاي معرفتي –فلسفي‌اي داريم كه مشاهده ما را هدايت مي‌كند. يعني براي ما همه چيز از مفهوم آغاز مي‌شود و بالطبع، مشاهده ما «مفهوم‌محور» است.

يعني ما عطف به آن پيش‌فرض‌هاي مفهومي به مشاهده مي‌پردازيم، چرا كه معتقديم واقعيت مستقل از فهم ما وجود دارد و الزاماً «واقعيت موجود» صحيح نيست. در اينجا خشك‌انديشي پديدار شناختي‌اي كه حكم به تعليق پيش‌فرض‌ها و اتصال عيني و ذهني مي‌دهد، مطلقاً محلي از اعراب ندارد. نزد ما «داوري ارزشي‌‌»اي وجود دارد كه متضمن درك لايه‌هاي واقعيت متافيزيكال و عبور از دالان مفهومي‌اي است كه دلالت معنايي‌اش، نه تنها همه چيز را در «مشاهده» خلاصه نمي‌كند، بلكه در اصالت «تجربه ماتريال» كه واجد التزام به «واقعيت مصطلح» است نيز، تشكيكات عميقي وارد مي‌آيد. فرض مسلم ما اين است كه واقعيت‌هاي بيروني مهم و مستوفايي وجود دارند؛ «اولين فرض رئاليسم، اين است كه عالم مستقل از معرفت ما نسبت به آن وجود دارد. درست است كه شناخت ما از دالاني از مفاهيم عبور مي‌كند و اگر اين مفاهيم را در اختيار نداشته باشيم و نشناسيم هيچ‌گاه نمي‌توانيم سراغ عالم واقع برويم اما ارتباط بين موجود ذهني و موجود طبيعي به معناي نفي موجود مستقل طبيعي نيست. ارتباط مذكور به دليل وجوه انساني- اجتماعي ما، معنا محوري و مفهوم محوري ما حاصل مي‌شود.» (عماد افروغ، محتواگرايي و توليد علم ص105)

گفتيم كه تكنولوژي «ذات‌مند» نيست. در اينجا مراد از «ذات» يك‌سويه «معرفتي متافيزيكال» است كه به هيچ‌روي صبغه پلوراليستيك كسب نمي‌كند، كه واجد سامان دادن به بحث‌هاي وجود شناختي خاص شود. آنچه تكنولوژي را نضج مي‌دهد، اگر در سيطره هستي شناختي و روش‌شناختي «رئاليسم تعالي‌گرا و ديني» نباشد و اگر بنيادهاي معرفتي‌اش را بر «خود بنيادي‌ موهوم» بگذارد و عقلانيت ابزاري را نماد عقلانيت تام و اساساً «تفكر» بشمارد، نامطلوبيت آشكاري دارد.اين نامطلوبيت البته سويه‌اي پارادوكسيكال نيز دارد كه خود مي‌تواند عامل گستراندن دام معرفتي ديگري باشد. ماجرا از اين قرار است كه دركنار اين نامطلوبيت معرفت‌شناختي«مطلوبيت مادي ابزار» نيز وجود دارد. همين امر است كه مي‌تواند نامطلوبيت پيشين را در هاله اين مطلوبيت پسين قرار دهد. در اينجا نيز ما نيازمند آنيم كه بحث فلسفي ديگري را در باب «فرم» و «محتوا»ي جهان هستي و نقش «ابزار ماتريال» در يك زيست‌ مبتني بر مولفه‌هاي فلسفه حق‌گرا عرضه كنيم تا هم سطح خاص مطلوبيت امر تكنولوژيك عيان شود و هم سطح عام نامطلوبيت آن. بحث فلسفي ما در اينجا اقامه براهين اخلاقي است.

يك برهان اخلاقي كه متضمن پذيرش مفاد تئوري «رئاليسم‌ تعالي‌گرا» است، بحث «عقلانيت اخلاقي» است. در عقلانيت اخلاقي جدل بر سر اين است كه بايد ميان اهداف و وسايل، هماهنگي باشد. ما گفتيم كه در بطن نامطلوبيت معرفت‌شناختي تكنولوژيك، يك «مطلوبيت‌ مادي ابزار» نهفته است، بنابراين يك رئاليست تعالي‌گرا ظاهراً بر سر دو راهي قرار مي‌گيرد. گذر از اين دو راهي مستلزم اقامه اين برهان اخلاقي است كه تفسير اخلاقي رئاليسم از تكنولوژي بايد اين امر را آشكار كند كه براي يك زيست‌اخلاقي و ديني، مي‌توان نظم معنايي را برگزيد كه در آن «مطلوبيت مادي‌ ابزار» عطف به برگزيدن هدفي اخلاقي «مطلوب» مي‌شود، يعني آن «مطلوبيت ماتريال» هنگامي، مطلوبيت پراكسيسي كسب مي‌كند كه ابزار هدفي اخلاقي شود. در اينجا البته اخلاقي ناميدن هدف، خود مستلزم بنيان‌نهادن حدود و ثغور مستحكمي از باب «معرفت ديني و رئاليستي» است. بدين‌ معنا كه مطلوبيت مادي ابزار، هنگامي از منظر «عقلانيت اخلاقي» تاييد مي‌شود كه خواسته‌هاي عقلاني‌اي مطرح شود كه توان دلالت يافتن بر مضامين اخلاقي را نيز داشته باشد.

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 10:28  توسط سجاد نوروزی  |