آنچه كه مي خوانيد بخشي از گفت و گوي من با دكتر زيباكلام در باب انديشه سياسي شهيد بهشتي است .اين گفتگو يا به قول يكي از دوستان كشتي كلامي، خيلي جذاب در آمد و آنقدر حاشيه داشت كه حد وحساب ندارد.آنقدر گفت وگو چالشي بود كه تن صداي ما راهرو دانشكده حقوق و علوم سياسي را به تسخير در آورده بود! به هر روي اما صداقت زيباكلام در اينكه صراحتا نظرش را بيهيچ پرده پوشي بيان ميكند قابل تقدير است هرچند كه اين نظر، نظر ما نباشد.

*****
همانگونه كه اطلاعداريد، بحث ما در باب انديشه سياسي شهيد بهشتي است. آنچه در اين خصوص عيان و واضح است اينكه قاطبه نيرويهاي سياسي معتقدند، ايشان ميانهرو و اهل اعتدال بودهاند، اما من ميخواهم يك نسبتي برقرار كنم ميان ميانهروي ايشان و فلسفه سياسي انقلاب اسلامي. اين فلسفه سياسي راديكال بوده و هست، اما ميانهروي دكتر بهشتي را ميتوان سمبل ديني –عقلاني اين راديكاليسم فلسفي به شمار آورد؛ يعني اين ميانه روي به نوعي تابعي از فلسفه سياسي انقلاب بود. شما اين امر را چگونه تحليل ميكنيد؟
شما واژهاي را در سؤالتان به كار برديد كه من خيلي با آن موافق نيستم. شما گفتيد كه انقلاب به لحاظ انديشه سياسي يا فلسفي راديكال بود، اما مرحوم بهشتي و ساير روحانيوني كه رهبري انقلاب را برعهده داشتند، ميانهرو بودند. بعد ميخواهيد يك بالانسي بين اين دو امر ايجاد شود، من در اين باب ميگويم كه سؤال شما ايراد دارد، براي اينكه چه كسي گفته كه فلسفه سياسي انقلاب راديكال بود؟ انقلاب اما خودش راديكال بود چرا كه انقلابها اساسا راديكال هستند چون ميخواهند نظام كهن گذشته را به كل و به جزء از اصل و فرع از ميان بردارند و به زعم خودشان نظمي نوين پيافكنند.
به اعتبار از بين بردن بنيانها و ساختار رژيم شاه بله، انقلاب راديكال بود. اين امر اساسا به تعريف انقلاب بازميگردد. اما به اعتبار آنچه ميخواستند جايگزين كنند يعني نظام جمهوري اسلامي، اصلا و ابدا اين نظام راديكال نبود. حال سؤال اين است كه آيا اين نظام بعدها راديكال شد؟ پاسخ مثبت است. اما 22بهمن 57 كه رژيم سقوط ميكند و انقلاب رخ مينماياند، اصلا و ابدا نظام جايگزين يك نظام راديكال نبود.
البته در كل دو جور ميتوان به مسئله نگريست؛ يكي آنكه بگوييم دكتر بهشتي در سخنرانيها و مصاحبههاي خود چه چيزي ميگفت و چه نظامي را در ذهنشان تئوريزه ميكردند، ديگر آنكه ما ميتوانيم اساسا مجموعه شناختي كه از دكتر بهشتي و استاد مطهري و آيتالله هاشمي رفسنجاني و... داريم مدنظر قرار دهيم، يعني روحانيتي كه به هر حال حامي امام (ره) بودند و امام در رأسشان بود.
ميتوانيم قدم ديگري هم به جلو برداريم و اساسا ببينيم كه مرحوم امام آن چند ماهي كه نوفل لوشاتو بودند و از اطراف و اكناف دنيا به ديدن ايشان ميآمدند، چه تصويري از نظام آينده ترسيم ميكردند. يكي از متداولترين سؤالها از امام اين بوده كه حضرت آيتالله ،نظامي كه ميخواهيد ايجاد كنيد، چگونه نظامي است و آيا مخالفان حق حيات سياسي دارند؟
ببينيد، احتياجي نيست كه ما برويم تحريرالوسيله و كاشف الغطاي امام را بخوانيم در باب حكومت اسلامي، مسئله خيلي روشن است، امام و مرحوم شهيد بهشتي مورد پرسش قرارگرفتند و پاسخهايش را وقتي كنار هم ميچينيد، مطلقا از دل اينها راديكاليسم بيرون نميآيد، مرحوم بهشتي در سالهايي كه در آلمان اقامت داشت، نزديكترين ارتباط اجتماعي را با قشر دانشجو در آنجا داشت، پس اگر ايشان داراي ديدگاههاي راديكال و افراطي بودند، اين وحدت فيالواقع به وجود نميآمد.
در اينجا ميخواهم بحث جديدي را در باب شهيد بهشتي باز كنم، من ميخواهم بگويم اگر مرحوم امام نگاهشان به نظام جديد يك نگاه معتدل بود و رده بعدي روحانيت نظير شهيد بهشتي و روحانيت مبارز نيز اين چنين بودند، پس اگر اينها معتدل و ميانهرو بودند كه به زعم من بودند، چه شد كه انقلاب به سمت راديكاليسم رفت؟ من معتقدم كه يكي از پيامدهاي اين تراژدي هولناك و اسفانگيزي كه مجاهدين خلق به راه انداختند، همين راديكال شدن بود. ما هرگز به اين قضيه توجه نكرديم كه انفجارهايي كه مجاهدين خلق سامان دادند و گروههاي بيشمار آنان، چه تاثير و تبعات بلند مدتي برانقلاب گذاشت. آن موج خشونتي كه مجاهدين خلق به راه انداختند و نظام هم بالطبع به آن پاسخ داد، باعث شد كه انقلاب به سمت و سوي راديكاليسم برود،به ديگر سخن بزرگترين صدمه مجاهدين خلق اين بود كه نظام اسلامي را راديكال كردند...
ببينيد آقاي دكتر، منظور من در باب راديكاليسم، به يك معناي معرفت شناختي و فلسفي بازميگردد. من وقتي ميگويم فلسفه سياسي انقلاب و شهيد بهشتي راديكال بودند نگاهم معطوف به اين نيست كه اين راديكاليسم يعني بنيادگرايي و جزمانديشي. راديكاليسم مدنظر بنده اين است كه اين امر يك نگاه ريشهاي به قضايا داشت و يك بنمايهاي را منهدم ميكرد و يك ريشهاي را استوار ، و در اين فعل و انفعال هم اصلا بنيادگرا نبود. در حقيقت راديكاليسم انقلاب اسلامي و شهيد بهشتي، اصلا اين چنين نيست كه حق حيات ديگران در آن سلب شود، اتفاقا دراين راديكاليسم يك رواداري منسجم وجوددارد...
ببينيد، شما يك چيزي را درست ميگوييد، مرحوم شهيد بهشتي باري به هر جهت نبود، اگر شما از ايشان ميپرسيديد كه آقاي بهشتي، اين بانك ملي كه در جمهوري اسلامي ميخواهد بنا شود، برچه اساسي بايد سامان يابد، ايشان نميگفت كه حالا ببينيم چه ميشود! خير. ايشان ميگفت آنچه فقها و علما و اقتصاددانان اسلامي از شرع انور ميفهمند، بايد حاكم شود.
پس از اين جهت راديكاليسم شهيد بهشتي رو به روي ديگر سنخهاي راديكاليسم بعد از انقلاب بود؛ يعني در برابر راديكاليسم حزب توده و چريك فدايي و منافقين قاطعانه ايستاد. سفت و سخت روي اصول انقلابي ايستادگي ميكرد ولي اين امر به معناي سلب حق حيات ديگران نبود. من از اين جهت است كه ميگويم ايشان راديكال بود، اين طور نيست؟
بله اما در حوزه انديشه.
بنابراين نتيجه ميگيريم كه اين راديكاليسم يك «انديشه تأسيس» را در بطن خود مستتر داشت و از لحاظ فلسفي نيز اين امر ابتناء بر سنت داشت، اما نه سنت دگماتيك. با اين وصف ميخواهم تحليل اين امر را از شما بشنوم، آيا اين انديشه تأسيس واجد اين مولفه نبود كه در مبادي تئوريك فلسفه مدرن تصرفي ايدئولوژيك را سامان بدهد، مانند ديدگاههاي اقتصادي كه ايشان داشتند؟ ايشان نه به اقتصاد سرمايهداري اقبال نشان ميداد و نه اقتصاد سوسياليستي.
ببينيد. فقط شهيد بهشتي نبود كه اينگونه ميانديشيد. اساساً تمام كساني كه از اقتصاد سخن ميگفتند و در صف ياران امام(ره) بودند، ديدگاهشان اين بود كه ما نه آن اقتصاد دولتي سوسياليسم را ميپذيريم و نه آن اقتصاد ولنگ و باز «لسهفر» و آدام اسميت را كه اسلام به واسطه بحث عدالت اجتماعي جايز نميداند.مرحوم شهيد بهشتي، مانند ساير متفكران انقلاب كه به نام واضعين «اقتصاد توحيدي» متصف شدند، معتقد بودند كه اسلام راهحل جديدي را براي خود در حوزه اقتصاد دارد كه نه آن معايب سوسياليسم را دارد و نه آن معايب اقتصاد باز سرمايهداري را. اما براي اينكه در عمل ما ميخواهيم براي اين مدل جديدي كه نه مضرات سرمايهداري دارد و نه عيوبات سوسياليستي، چهكار بكنيم، عملاً فرصتي ايجاد نشد. شهيد بهشتي اما معتقد بود كه ما ميتوانيم نظامي را ايجاد كنيم كه در عين حال كه اساسش روي جهانبيني توحيدي هست، مخالفانش هم حق حيات سياسي داشته باشند. همه حرف من اين است كه مرحوم بهشتي با تمام وجود اعتقاد داشت كه ما بايد يك نظام توحيدي در سايه جمهوري اسلامي برپا كنيم و در عين حال با تمام وجود هم اعتقاد داشت كساني كه اين نظر را ندارند، حق حيات سياسي دارند، اما به نظرم مجاهدين خلق مانع شكلگيري اين امر شدند. اين چنين شايد اگر ايشان شهيد نميشدند، مجبور بودند با تمام مخالفان برخورد كنند.
با فرمايشات شما راه براي اين پرسش باز ميشود كه «اصولگرايي» شهيدبهشتي چگونه قابل تحليل است؟ البته من اصولگرايي را فارغ از جدلهاي سياسي روزمره مطرح ميكنم و براي آن يك ريشه فلسفي قائلم. به هر حال بهشتي بر اصولي كه اعتقاد داشت پاي ميفشرد اما اين اصولگرايي نسبتي با بنيادگرايي يا محافظهكاري نداشت. با اين وصف آنچه به نظرم شايسته دقت است، تقابل سياسي دكتر بهشتي با حاملان ليبراليسم ايراني يعني نهضت آزادي و مهندس بازرگان است. آيا اين امر را ميتوان مواجهه اصولگرايي ايراني – كه نه بنيادگراست و نه محافظهكار – با ليبراليسم ايراني دانست؟
اولاً مرحوم شهيد بهشتي براي مهندس بازرگان و دكتر سحابي و آن نحله احترام و ارزش قائل بود. اساساً، اگر نميبود با اصرار بيش از حد مرحوم مطهري و آيتالله هاشمي رفسنجاني و شهيد بهشتي، دولت موقت تشكيل نميشد. فكر اينكه كسي مثل بازرگان دولت تشكيل دهد...
تقابل سياسي مدنظر من بعد از 13 آبان شكل جدي به خود گرفت. ما با آن دورهاي كه دولت موقت تشكيل شد مشكل نداريم. بعد از تسخير سفارت بود كه فعل و انفعالاتي اتفاق افتاد.
بله، اما علت اين فعل و انفعالات هم اين نيست كه شهيد بهشتي به اين نتيجه رسيد كه با نوع نگاه بازرگان و «اسلام ليبرال» مشكل دارد.
نامهاي كه دكتر بهشتي به امام نوشتهاند هم منتشر شده است و در آن صراحتاً ميگويند كه با دولت موقت مشكل دارند.
بسيار خوب، روي همين بحث ميكنيم. اين اشكال داشتن در فلسفه و نگاههاي معرفتي نبود. مشكل ايشان فيالواقع عمدتاً در سبك و سياق، راه و روش و اصول مملكتدارياي بود كه مرحوم مهندس بازرگان در پيش گرفته بود. شهيد بهشتي در «عمل» بود كه با دولت بازرگان احساس ميكرد نميتواند كار كند.
بالاخره اين عمل از فلسفهاي نشأت گرفته بود آقاي دكتر؟
لزوماً نه! من و شما ميتوانيم كاملاً همفكر باشيم، اما از لحاظ اجرا و براي مديريت يك نهاد دچار مشكل شويم. ضمن آنكه اشتراكات ايدئولوژيك بسياري داشته باشيم.
اصولگرايي را هم كه بنده عرض كردم كه معاني فلسفي و معرفتياش مدنظر است نه هرچه در عرصه سياست به اسم اصولگرايي اتفاق ميافتد. بحث من اين است كه از اول انقلاب تا مقطع 30 خرداد 60، چون انديشه مطهري و بهشتي ابتناء بر مباني اصولي و معرفتي مشخص داشت، با ليبراليسم ايراني و ايضاً سوسياليسم ايراني و چپ اسلامي نظير تشكيلات دكتر پيمان تقابل عميق داشت.
چيزي كه من قبول دارم، اين است كه شهيد بهشتي اصرار داشت كه ببينم «شرع» در امر قضا چه ميگويد، «شرع» در امر بانكداري و بيمه چه ميگويد، «شرع» در باب سياست خارجي چه ميگويد، «شرع» در خصوص تجارت خارجي چه ميگويد و قس عليهذا. پس اصرار و تكرار ايشان به مراتب بيش از مرحوم بازرگان بود. از اين حيث، ميتوانيم بگوييم كه دكتر بهشتي ميخواست بنياني ايجاد كند كه اين نظام به اسلام متكي باشد. در عين حال نظام مدنظر بهشتي از نظامي كه «مجموعه اصولگرايان» درصدد هستند در ايران ايجاد كنند به مراتب دمكراتيكتر بود. البته اين امر به اين معني نيست كه شهيد بهشتي بگويد به دنبال بنيادهاي معرفتي غرب برويم. ايشان معتقد بود ذات اسلام و بنيادهاي اسلام در اساس و فينفسه دمكراتيك است و ما مجبور نيستيم كه براي دمكراسي به سمت و سوي ليبراليسم غرب برويم. خود اسلام به اندازه كافي دمكراتيك هست.
