تبليغاتX
از روزگارِ رفته حکایت...

از روزگارِ رفته حکایت...

"قاعده ديگر بازي" یادداشتی است که برای پرونده ویژه خردنامه همشهری که اختصاص به تحلیل رخداد های فرهنگی سال ۸۵ داشت نوشتم.این چند سطر بخشهایی از آن است. 

...در اقليم‌هاي شرقي اين كره خاكي، وجود طبقه متوسط، سرابي است كه اكثر تحليل‌گران و حتي جامعه شناسان را به ارائه تحليل‌هاي غلط واداشته است. جامعه شناس آلماني ماكس وبر «طبقه» را مفهوم ابهام‌آميزي معرفي كرد و سنخ متوسط آن را صاحبان انواع اموال و تخصيص‌هاي بازارپذيري دانست كه از اين طريق حيات اجتماعي‌شان تضمين مي‌شود. در ايران اما، طبقه متوسط درست بر عكس آن چيزي كه وبر مدنظر داشت، حيات و مماتش بسته به اتصال به نهاد دولت است؛ طبقه‌اي كه از اقتصاد نفتي رخ عيان كرده و هنگامي كه به تمول و غنا مي‌رسد ايران را به قصد «غرب» ترك مي‌كند و در «شرق» نمي‌ماند. اما هنگامي كه «امر واقع» در هاله تئوري‌هاي انتزاعي سياسي مستور بماند، آن‌گاه راه بر تحليل‌هايي گشوده مي‌شود كه به ارجاعات غيرانضمامي مي‌انجامد. روزنامه شرق خود را روزنامه طبقه متوسط ايراني خواند، در حالي كه مخاطب او بر دو گروه اجتماعي متضاد مشتمل بود. برخي از تيپ‌هاي روشنفكري كه كمترين قرابتي با ارزش‌هاي سياسي مستمر و ساختار اجتماعي ايران دارند و هواداران احزابي كه جزئي از حاكميت بودند.

اين چنين بود كه شرق نيز ماهيتي پارادوكسيكال را يدك كشيد، كه درآن «قشر اجتماعي مسلط» ايران، محلي از اعراب نمي‌يافت. «شرق» طبقه فرادست سياسي را نمايندگي مي‌كرد؛ چه، طبقه متوسط در ايران بيش از هر زماني بر خصايص غيرسياسي تأكيد مي‌كند و دغدغه‌ معاش مي‌رود كه او را هم با طبقه فرودست پيوند دهد. اما سنخي از طبقه فرادست وطني كه نوعاً‌ معلول «اختصاصي سازي‌هاي» غير دموكراتيك و معاند «خصوصي‌سازي» است، از آن‌جا كه مابه ازاهايي را در پيكره دولت براي خود مي‌بيند، مي‌كوشد «سياسي و منشأ اثر» باشد. اما...

شرق نخبه‌گرا :«مرگ ژاك دريدا» و صفحه اول. در ايران چنين امري غريب مي‌نماياند. بر جامعه‌اي كه روشنفكران خود را نمي‌شناسد، حرجي نيست كه فيلسوف فرانسوي را در زمره ناميان روزگار به شمار نياورد. به خاطر دارم كه آن روزي كه شرق اين واقعه را در صفحه اول خود درج كرد، دخترك نوجواني با پدرش از شباهت چهره دريدا با فلان هنرپيشه سخن مي‌گفت و پدرش كه اندكي چهره‌اي فاضلانه داشت گفت نه، چهره‌اش شبيه ابراهيم گلستان است! شرق بارها و بارها رخدادهاي فرهنگي را تيتر يك خود نمود و از اين حيث بايد آن را فتح باب مباركي در عرصه ژورناليسم معاصر ايران به شمار آورد. اما اين رخدادهاي فرهنگي عمدتاً توجه «خواص اهل فكر» را جلب مي‌كرد نه كليت توده‌هاي مردم را.

  شايد اين امر را بتوان نقطه ضعف كليت روند ژورناليسم وطني به شمار آورد كه يا سطح تفكر مخاطب را نازل مي‌شمارد و يا چنان در ورطه نخبه‌گرايي طي طريق مي‌كند كه دست نيافتني جلوه مي‌كند. اين را شايد بتوان معلول اين امر دانست كه اساساً ژورناليسم وطني هيچ‌گاه به عنوان يك «امر اجتماعي» قابليت طرح نيافته است؛ يعني خصايص آن اجازه نداده است كه براي مردم، روزنامه و به‌طور كلي رسانه‌هاي مكتوب به مثابه يك «نياز» طرح شود. اين جامعه هيچ گاه نيازهاي اجتماعي-سياسي-فرهنگي خود را در روزنامه‌ها نيافته است. پس چندان غريب نمي‌نمايد كه نخبه‌گراترين جريده، در مملكتي كه بيش از 20ميليون محصل و قريب به 2 ميليون دانشجو دارد، كمتر از 100 هزار نسخه در روز تيراژ به خود ببيند.

 .... غروب هر نشريه، فارغ از حب و بغض، امري است كه خاطر هر علاقه‌مند به فرهنگ را مي‌آزارد. اما بايد پرسيد، فرهنگ در اين ميان تا چه حد يگانه عامل بسط و نشو‌و نماي ژورناليسم وطني است و آيا اساساً ژورناليسم را در ايران مي‌توان در تلازم با فرهنگ نگريست يا وصله‌اي بر «سياست روزمره» ناميد؟ ژورناليسم در ايران، گويي هر آن‌چه كه تدريس مي‌كنند يا مي‌نويسند را گوش شنوا و لبيكي نيست. سياسيون فرمان ژورناليسم را بر دست گرفته‌اند و ژورناليسم به جاي آن‌كه ناظر متعهد سياست باشد، بدل به كنشگر شور بختي شده است كه هر دم در وزش تندبادهاي دهشتناك، بند بندش از هم مي‌گسلد.

  چنين است كه بايد اين سؤال را طرح كرد كه در «شور بختي» ژورناليسم اين مرز و بوم، «ژورناليست‌ها» تا چه حد سهيم هستند. برخي از ژورناليست‌هاي وطني عضو حزب‌اند و نماينده آن حزب درجريان متبوع خود. برخي از جرايد كه اساساً شركت سهامي شده بودند و از هر حزب در آنها نماينده‌اي يافت مي‌شد. اگر از سر انصاف مداقه‌اي در حال و روز ژورناليسم وطني انجام دهيم، در مي‌يابيم كه جماعت ژورناليست خود بيش از همه مقصر است. سمبلي از مدرنيسم در اين مرز و بوم، آكنده از سنت‌هايي است كه پردازش ساختار اطلاع رساني را آنان بر عهده مي‌گيرند. «سكتاريسم» شبه حزبي ايران مي‌كوشد فقدان بنيادهاي اجتماعي خويش را با تفوق بر حيطه اطلاع‌رساني پركند تا شايد همان اقبال در انتخابات به او روكند.

 در اين ميان، برخي از ژورناليست‌ها شده‌‌اند محمل نيل به فلاح سياسيون و اين بي‌پاي و بست سياست ورزي كاسبكارانه‌اي را كه دعوي اصلاح سر مي‌دهد، اما در اصلاح خويش وامانده است و آن «اصولي» را كه فراموش شده است، چنان به زيور نامور تئوري‌هاي غيرشرقي مي‌آرايند كه گويا در شهر خبري است. اما گويا چاره‌اي نيست، روند به همان سياق سابق تواتر خواهد يافت و اگر «شرقي» طلوع كند، با روندهاي نهادينه شده و ديرپاي امروزين، به همان راهي خواهد رفت كه «شرق» رفت. اين وسط آه و حرمان اهالي راستين فرهنگ مي‌ماند و اندكي هياهو و هل من‌مبارز طلبيدن و همه چيز را گردن حاكميت انداختن و دوباره روز از نو، روزي از نو.

ژورناليسم وطني در پرتو لفاظي‌هاي بي‌بنياد و اساس القا شده از سوي برخي سياسيون، مي‌كوشد ناكامي‌هاي خود را به نهاد دولت منتسب كند. حال دولت در يد هر گروهي كه مي‌خواهد باشد، مهم آن است كه اساساً فقدان تعامل تام با جامعه را به گردن نهادي بايد بيفتد كه فربه بودن آن باعث شده همه جا ردش ديده شود. بخش عمده ارتزاق جرايد مستقل ايران از يارانه‌ها و آگهي‌هاي دولتي نشأت مي‌گيرد و شگفتا در اين مرز و بوم، دولت هزينه‌هاي منتقدان خويش را هم تأمين مي‌كند!

خلاصه كلام آن‌كه تا بنيان‌هاي وجودي ژورناليسم وطني در ساحت اجتماعي جامعه ايران بنا نشود و حيات و ممات آن بسته به اقبال مخاطب نباشد، اوضاع همين است. شايد روزي ژورناليسم بدل به ناظر متعهد جامعه سياست شود؛ اگر اراده‌اي باشد و اگر ناظر متعهدي يافت شود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 2:59  توسط سجاد نوروزی  |