تبليغاتX
از روزگارِ رفته حکایت...

از روزگارِ رفته حکایت...

دوست بزرگوار و انديشمند «رسول نمازي» پاسخي بر نقد من در باب آراء دكتر سروش درباره «روشنفكري ديني» نوشته است كه بي‌شك فتح بابي مبارك در جهت تبادل آراء و افكار است.
در بادي امر، به شخصه براي من بسيار جالب توجه است، كه نسل ما كه از سوي سنت‌مداران به تهي بودن از فكر و از سوي متجديدن به بي‌پرنسيبي متهم است، بهتر از هر روي اين قشر اجتماعي ـ سياسي، به اصول دموكراتيك تبادل آراء و انديشه ملتزم است و اتفاقا در بحث و انديشه تئوريك بسيارغني‌تر از آنها جلوه يافته است، شاهد اين مدعا، همين مجادلات نظري است.
برخلاف آنچه كه برخي سكولاريست‌هاي ايراني معتقدند، اصولا ديندار و فرد مذهبي هميشه از بحث و مناظره ـ حتي درباره محكمات دين ـ استقبال مي‌كند در روش و منش امامان شيعه و پيامبر اسلام نيز اين امر به وفور ديده مي‌شود، بنابراين هر فرد ديندار اگر ادعاي مسلماني دارد، بايد به اين پرنسيب بنيادين معتقد باشد.
من به عنوان يك دانش‌آموخته جامعه‌شناسي و كسي كه خود را يك «اسلام‌گراي متجدد» مي‌داند، به «روشنفكري ديني» به عنوان اصلي مي‌نگرم كه در مواجهه با هيمنه خانمان‌برانداز «سنت‌هاي ارتجاعي» و وجوه نيهيليسم آنارشيك مدرن، راه‌گشا و دوران‌ساز است. بنابراين روشنفكري ديني امروزه امري است كه تواما در برابر بنيادگرايي و سكولاريسم دگماتيك قدعلم مي‌كند و براي جوامع اسلامي، يگانه راه فلاح است، اما پاسخ من به دوست عزيزم رسول نمازي؛
1ـ نمازي، سنت را يك «سبك زندگي» به شمار آورده است كه ديگر وجود خارجي ندارد و مذهبيون هم از آن سبك زندگي گريزان و روي‌گردان‌اند. از سوي ديگر او مدرنيته را استوار بر دو اصل «ارزشي» كه ايده‌هاي ليبرال است و «جهان‌نگري» كه علم است، مي‌داند، در نقد همين تلقي‌ها مي‌توان به وفور ادله ارائه داد.
نمازي سنت و معناي گسترده معناشناختي آن را در ظواهر سنتي خلاصه كرده است. بله! در غرب چنان تعريفي از سنت موضوعيت مي‌يابد كه سنت در غرب در «اجمال» ابراز وجود مي‌كند نه در «تفصيل». اما در ايران ما با حجم متون و آراء و عقايد فلسفي مواجه هستيم كه هستي‌شناسي سنتي را تبليغ مي‌كند. «زندگي سنتي» در غرب معناي خاص خود را دارد و در ايران نيز همين‌طور. في‌المثل حجم آثار فلسفي مانند كتب ملاصدرا، ميرداماد، شيخ‌اشراق يا تا همين اواخر مانند هانري كربن و علامه طباطبايي، سطل چاه آب نيست كه با آمدن آبرساني مدرن بتوان يكسره از آنان گسست.تعريف نمازي از مدرنيته نيز نارسا جلوه مي‌كند. من در بسياري از نوشته‌هايم تاكيد كرده‌ام ما با مدرنيته مواجه نيستيم بلكه با «مدرنيته‌ها» سروكار داريم.
نمازي ليبراليزم دموكراتيك را با مدرنيته در يك وجه قرار مي‌دهد و به يك تلازم معنايي ميان آنها معتقد است. در اينجا بحث ابعاد مختلفي مي‌كند.
1ـ مدرنيته‌ها نه مدرنيته 2ـ تفكيك مدرنيته و مدرنيسم.
ببينيد ايراد كار اكثر متجددين ايراني اين است كه «مدرنيته» را يك كليت طاهر و مجموعه والا و بي‌نقص مي‌بينند
. اما با تاكيد بر همان سويه نظري كه شرح دادم، يعني وجود «مدرنيته‌ها» نه «مدرنيته» مي‌توان گفت، كه فاشيسم، انواع و اقسام توتاليتاريسم‌هاي حكومتي و فكري، شوونيسم و استبداد ماركسيستي هم «مدرن‌اند». سئوال اينجاست، ماركس متجدد بود يا نبود؟ هيتلر و موسيليني يا حتي كليت جريان مستبدانه حاكم بر شوروي خود را سنتي مي‌پنداشتند؟ خير، برخي از صور مدرنيته كه عمدتا محصول خرد يوتيليتاريست هستند، سويه ضدانساني و خشن دارند. بنابراين ليبراليسم دموكراتيك شكلي از مدرنيته است و نه كليت مفهومي آن از سوي ديگر ما در باب جنبه‌هاي تئوريك و فلسفي مدرنيته سخن مي‌گوييم نه ظواهر آن مانند تلفن، و اينترنت و ...

۲ـ نمازي معتقد است، دين در دنياي مدرن توان ايفاي نقشي به مثابه يك «جهان‌بيني» را ندارد، چون مدعيات علم مستحكم از هرگونه ادعاي مذهبي است. اين سنخ جهت‌گيري تئوريك، بي‌گمان رويكردي پوزيتيويستي است كه با اغماض مي‌توان گفت دوره‌اش تمام شده است. پوزيتيويسم و نفي ماوراء الطبيعه، ناكارآمدي تئوريك و پراتيك خود را در سامان بخشيدن به زيست انساني به وجه كاملي به نمايش گذارد. مثلا پوزيتيوست‌ها مي‌خواستند تمام شئون ماوراء الطبيعه و مدلولات آن را حذف كنند كه بي‌ترديد اين كنش نظري اثرات سوئي بر جاي نهاد.
3-نمازي بر تباين اصل حجاب، آزادي جنسي و آموزه‌هاي مدرن با دين تاكيد دارد و آنها را مشخصات «دين‌سنتي» دانسته است. در واقع به بن‌بست رسيدن پروسه مدرنيزاسيون ايران معلول همين امر است. در ايران مدرنيته به عنوان مشوق كفر و الحاد و فساد و ... معرفي شد و متجددين ما نوعا همين وجوه را به عنوان امر مدرن به ما شناساندند. پس بديهي است در يك جامعه ديني مانند ايران، اين پروسه به مشكل برخورد و در مقابل آن مقابله تام صورت گرفت. در باب رويكرد روشنفكري ديني به اين پديده‌ها جاي سخن فراوان است. در همان نقدي كه بر آراء دكتر سروش نوشتم، توضيح دادم كه روشنفكري ديني در برابر ادغام دين و سنت موضوعيت مي‌يابد. در اينجا نگرش‌ من يك نگاه ديني و الهياتي است. براي من به عنوان يك مسلمان دين اصل است نه سنت يا مدرنيته. شما گفته‌ايد كه وظيفه روشنفكري ديني، آشتي دادن مدرنيه با دين است، في‌الواقع من جدل تمام عياري ميان ذات مفهومي ديني با مدرنيته نمي‌بينيم كه قرار باشد آشتي صورت گيرد. روشنفكري ديني مي‌كوشد كه «دين» ـ نه سنت شبه ديني ـ استوار باقي بماند،  اين استواري به چه بهايي است؟ نقد توام سنت و مدرنيته. في‌الواقع روشنفكري ديني به ذات دين كه وجوه متوني دين مانند قرآن و حديث، سيره ائمه و پيامبر دلبستگي دارد نه «دين تاريخي». در طول زمان بسياري از سنت‌ها براي آنكه حضورشان در عرصه جامعه بيمه شود، رنگ و لعاب ديني به خود مي‌گيرند تا حذف نشوند. اصلي‌ترين وظيفه روشنفكري ديني زدودن همين پيرايه‌ها و خرافه‌هاست. زيست ديني در نظر يك روشنفكر ديندار، همانا «عقيده و مبارزه» است. در اينجا روشنفكري ديني با اصولي چون دموكراسي به مثابه روش نه ارزش، آزادي بيان، آزادي فكر، حقوق مدني و شهروندي سرسازش دارد نه ستيز، ستيز روشنفكري ديني با برخي از صور مدرنيته، مانند انحرافات اجتماعي، ايدئولوژي‌هاي خودكامه نظير ماركسيسم و فاشيسم و اباحه‌گري است.
 4-نمازي مي‌گويد، قرآن چند پهلو و فاقد استدلال منظم است. بي‌ترديد عدم آشنايي با مفهومات ديني چنين خطايي را موجب مي‌شود. قرآن محكمات و متشبهات دارد. و داراي يك انسجام معنا‌گرايانه است. و متشبهات آن هم با مددگرفتن از محكمات قابل فهم است. خود قرآن به ما مي‌گويد «فبشر عبادي الذين يستمعون القول و يتبعون احسنه». سخنان را گوش كنيد و بهترين آنها را به كار گيريد. و يا «قل ‌هاتو برهانكم ان كنتم الصادقين». اگر صادقيد دليل و برهان بياوريد، بنابراين قرآن اصولا مشوق بحث و فحص و تبادل آراء و افكار است.
5-نمازي اشاره كرده است كه از يكي استدلالهاي من به دليل غامض بودن آن چيزي دستگيرش نشده. اين نقد او به پيچيدگي مفهومي استدلال وارد است. اما بايد گفت اصل داستان در همان استدلال نهفته است. منظور من آن بود كه كليت دين منطبق با مفهومات سنتي نيست. يعني قطعا سنت و سوگيري‌هاي منبعث از آن با معرفت ديني تطابقي ندارد. من گفتم دين بايد وراي اوامر سنتي فهم شود. در سنت امر و نهي از سر اين است كه اقتدار سنتي حفظ شود تا موجوديتش نقصان نيابد، اما دين از اين منظر امر و نهي مي‌كند كه سعادت انسان در دنيا و آخرت تضمين شود و اگر انسان گوش فرا نداد به تصريح خود قرآن «لااكراه في الدين» و يا «لكم دينكم ولي الدين»، اما اگر سنت و دين ادغام شود.سنت هر مخالفتي با خود را مخالفت با دين مي‌داند. به نظر من اصلا فلسفه نزول دين از سوي خدا، اين است كه برخي از سنت‌ها كنار زده شوند. اصولا به نظر من اسلام ديني است كه با برخي از معرفت‌هاي سنتي ارتجاعي سرستيز دارد.
6- به نظر من روشنفكر ديني قبل از آنكه فلسفه بداند بايد جامعه‌شناس باشد. فلسفه در اكثر موارد به قول ريسمون آرون، چيزي جز يك ورزش فكري و يك وقت‌گذراني روشنفكرانه و تفريح متجددانه نيست. اما جامعه‌شناسي با عينيات سروكار دارد و خود «جامعه‌شناسي دين» حلال بسياري از مشكلات است.
در باب عقل فطري، من عقل منبعث از فطرت انسان و ذات خداگرايانه و موحدگرايي او مدنظرم است. به نظر من انسان دوساحتي است. خداوند اين امكان را به او داده كه خير و شر را خود انتخاب كند. عقل فطري، عقلي است كه مبتني بر ذات پاك انسان و برآمده از روحيه خداگرايانه و ديني  اواست.
7- در باب انتقاد من به سروش كه چرا برج عاج‌نشين شده، پاسخ نمازي برايم تعجب‌آور بود. روشنفكر چيست؟ اصلا به چه كار مي‌آيد؟
آيا براي اين ساخته شده كه در اوهام خود غوطه‌ور باشد و مردم را هيچ به حساب آرد؟ روشنفكر و رسالت اجتماعي مبتني بر هدايت و هشدار و انذار و همدلي با مردم است. روشنفكر برج‌عاج‌نشين براي توسعه زيست اجتماعي و ارتقاي فرهنگ عامه مزاحم است! اصلا به كار نمي‌آيد.
برخي روشنفكران ايراني گمان مي‌كنند از آسمان نازل شده‌اند و بهتر از آنها ديگر به وجود نيامده. بحث در اين باب بسيار زياد است و ترجيح مي‌دهم در فرصتي ديگر به آن بپردازم.
8- سئوال كرده‌ايد كه چگونه معتقدم مسلمان نمي‌تواند سكولار باشد. ببينيد، اسلام برخلاف مسيحيت، آموزه‌هايش مبتني بر تلاش بر اصلاح سياسي است. در انجيل گفته شده كه «كار خدا را به خدا بسپاريد و كار قيصر را به قيصر»، بنابراين مي‌بينيم كه نمي‌توان به جمع «دين و سياست» در مسيحيت اميد بست، ماركس مي‌گويد كه دولتي كه بر بنيان‌هاي مسيحيت استوار شده، يك تناقض‌ و دروغ عظيم است. اين سخن با توجه به خصايص غيرسياسي مسيحيت، كاملا صحيح است. اما در اسلام، مسلمان به قيام عليه ظلم و استبداد دعوت شده است و نمي‌تواند در برابر روندهاي سياسي بي‌نظر باشد. از سوي ديگر در اسلام قوانين مدني و اجتماعي وجود دارد و نمي‌توان به عنوان يك مسلمان از آنها چشم پوشيد.
در آخر، من نوشته خود را يك نقد تئوريك بر آميخته شدن تئوري‌هاي كلامي با سياست‌ورزي كاسبكارانه كه سروش آن را تبليغ مي‌كند، مي‌دانم.
براي هر كسي كه در ايران زندگي مي‌كند، ماهيت غيردموكراتيك گروه‌هايي كه سروش از آنها حمايت مي‌كند، واضح و آشكار است. سروش را اصولا من «روشنفكر ديني» به شمار نمي‌آورم. روشنفكري ديني در نظر من دل به سنت يا مدرنيته نمي‌بندد. و مسلماني‌اش چه در عرصه عبادي و چه اجتماعي و سياسي در اعلا مرتبه قرار دارد.روشنفكر ديني به قدرت نمي‌انديشد و اما در پس اصلاح قدرت است، روشنفكر ديني در گريز از سنت‌هاي ارتجاعي و ستيز با دين زدايي مدرنيته موضوعيت دارد. روشنفكر ديني، الگويش نه پوپر، رورتي و گنون هانري كربن، بلكه «علي» است .

تاخير در ارائه پاسخ را هم، اميدوارم بر من ببخشاييد، من روزنامه‌نگارم و طبعا وقت و مجال اندكي دارم.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 17:35  توسط سجاد نوروزی  | 

قرائت سكولار از «روشنفكري ديني»!

دكتر عبدالكريم سروش، چندي پيش در منزل آقاي عبدالله نوري نكاتي را در باب روشنفكري ديني و حاملان آن، سكولاريسم و ليبراليسم و قرابت آن با روشنفكري ديني مطرح ساختند، كه از جنبه‌هاي گوناگوني قابل نقد و بررسي است.
در بادي امر تاكيد مي كنم، برخلاف سنت رايج تئوريكي كه در وطن ما، نهادينه شده است. مي‌كوشم از منظري «فراسياسي» به اظهارات ايشان بپردازيم. هر چند كه دكتر سروش از اولين تئوري پردازي بودند براي نيل به «مقاصد سياسي صرف» بوده‌اند و عمده چالش ايشان با منتقدانشان چالشي سياسي است كه به زيور نامور مباحث تئوريك و كلامي آراسته شده است بي‌گمان اين امر بديهي و روشن است كه متاسفانه ايشان در ايران پسا انقلاب، در زمره محترميني هستند كه فضاي بحث و مداقه و نظر را با محاورات روزمره سياسي درآميختند. تا جايي كه قول رايج ماكس وبر كه مي‌گفت: «سياست به مثابه پيشه» در هيات «تئوري‌پردازي به مثابه سياست ورزي» نمود يافت.
در همين نقل قولي كه از ايشان در خبرگزاري ايلنا منتشر شده و در سايت رسمي ايشان هم موجود است، مملو از اشارات مستقيم سياسي و در هم آميختن مباحث نظري با قول هاي رايج سياسي است، بنابراين شايد گريزي نباشد كه نقد تئوريك با نقد سياسي در هم آميزد. ليكن تلاش مي‌كنم ساحت مفهوم و گستره معنا شناختي اين دو مقوله، از يكديگر منفك شود.
1-استاد سروش در باب اظهارات برخي از احزاب شبه اصلاح طلب كه بر رجعت به «سنت ها» دلالت دارد، آن را «سم قاتلي براي روشنفكري ديني» و «گناه غيرقابل بخشش» به شمار آورده‌اند،در اين باب مي‌توان به تفصيل سخن راند كه اصلا «روشنفكري ديني» مدنظر ايشان چه خصايصي دارد كه رجعت به «سنت» سم قاتل آن است و «رهبري فكري» آن در يد پرتوان سياسيوني است كه عملكرد شان با ذات مفهومي روشنفكري و دينداري كه امتزاجش روشنفكري ديني است، در تنافر است.
روشنفكري ديني را مي‌توان ماحصل نضج فضايي مابين سنت و مدرن دانست. اگر از بحث در باب اينكه ما نه با مدرنيته و سنت، بلكه با مدرنيته‌ها و سنت‌ها مواجه‌ايم بگذريم. اما بايد گفت، روشنفكر ديني با فاصله گرفتن از سنت اجتماعي كه مي‌كوشد در لفافه دين خود را عرضه كند و در تضاد بنيادين با دين است، آن را با مدد گفتمان مدرن كه حاصل تطبيق آموزه‌هاي مدرني كه منبعث از «عقل فطري» است، نقد مي‌كند. اين نقادي را البته مي‌توان فارغ از هيمنه كليشه‌ايي دوگانه سنت و مدرن از منظري ديگر نيز تاويل كرد. تدين يك روشنفكري ديني، اوحكم مي‌كد كه دين اصل است نه سنت يا مدرنيته. در اينجا سه گانه‌اي شكل مي‌گيرد به نام دين، سنت و مدرنيته، با يك ديد الاهياتي اصولا فربه ترين عنصر سنت، دين به شمار نمي‌آيد كه قرار باشد در تضاد سنت با مدرنيته سرگردان شود. دين اصل است، و نسبت آن با سنت و مدرنيته سنجيده مي‌شود، ادغام سنت و دين را مي‌توان معلول يك نگرش جامعه‌شناختي دانست، بله! از منظر جامعه‌شناسي دين، «دين» را مي‌توان به مثابه امر ناقدسي در كنار ساير مقولات اجتماعي ارزيابي كرد و نقش آن را در تحولات مختلف سنجيد. ليكن ادغام كليت مفهومي دين در گستره معناشناختي سنت، در يك نگرش الاهياتي و استعلايي محلي از اعراب نمي‌يابد. چه بسا سنت و مدلولات آن با معرفت ديني از در ستيز برآيد يا بكوشد به مدد گرديدن دين شرعيت كسب كند. كل سنت را نمي‌توان امر ديني تام دانست. اساسا دين بايد وراي اوامر سنتي فهم شود. چه در اين امر از سر انذار به حضيض عقبي و عدم فلاح در دنيا است، اما در سنت، امر و نهي از باب بداهت حضور سنت است، كه نكند سنت خدشه‌ايي بردارد و به اقتدارش ان قلتي وارد شود. اگر فرايند ادغام تام سنت و ديني نضج گيرد، سنت مي‌كوشد در مصاف با تخالف ورزيدن با خويش، از منظر ديني امر كند و مجازات عقبي را در صورت لزوم در دنيا اجرا كند. امري كه در تعارض با آموزه‌هاي الهي است.
پس روشنفكري ديني بر اصل گرفتن دين و نقد توام سنت و مدرنيته دلالت دارد. اساسا پروسه‌ايي را سامان مي‌بخشد كه به ماهيت والا و قدسي دين خدشه وارد نيايد.
تفسيري كه دكتر سروش از روشنفكري ديني ارائه كرده‌اند، مشتمل بر سياست‌ورزي كاسبكارانه ايي است كه قدرت سياسي در آن اصل است نه عامل به بودن به پارادايم عقيدتي ديني، در ثاني اين سنخ توقع از روشنفكري ديني نيز با افكار عمومي سازشي ندارد و دم از مفارقت با توده مردم مي‌زند، تا جايي كه رهبران فكري! آن بايد از توجه به عقيده مردم حذر كنند.
جاي تاسف است كه ايشان در وهله اول، روشنفكري ديني را چنين بي‌رونق ساخته‌اند كه رهبران فكري آن سياسيون تهي از اصول و بي‌پرنسيب و ... هستند و در وهله دوم قرائتي نخبه‌گرايانه و برج عاج نشين از روشنفكري ديني ارائه داده‌اند كه از توده‌ها گريزان است و بايد در كنج عزلت به سر برد تا هماي اقبال در انتخاباتي به آن روي آورد.
اين «اجتهاد در اصول» كه استاد به آن اشاره گزيده داشته‌اند به چه بهايي است؟ تكليف «ذات دين» در آن چه مي‌شود؟ آيا اجتهاد در اصول جاده صاف‌كن آن است كه «هرهري مذهبان» بر منابع قدرت سياسي تملك يابند، يا اساسا قرار است بسط تجربه نبوي تا آنجا امتداد يابد كه روشنفكران ديني، العياذ باالله، پيامبراني باشند تا «دين تازه‌اي» خلق كنند؟
در فرازي ديگر، ايشان گفته‌اند استخراج مدرنيته از متون ديني ممكن نيست. سئوال اين است كدام مدرنيته؟ ژرژ بالانديه با ظرافت خاصي اين امر را مطرح كرده است كه بايد از «مدرنيته‌ها» سخن گفت، نه «مدرنيته». ايشان مشخص نكرد‌ه‌اند كدام يك از صور مدرنيته از دل دين استخراج نمي‌شود. پيشتر اشارتي شد كه اگر دين اصل باشد برخي از آموزه‌هاي مدرن كه متعلق به سنخ‌هاي گاه متباين مدرنيته‌اند با عقل فطري كه حتي در فقه هم به عنوان «كل ما حكم به عقل، حكم به شرع» ياد شده است در تلازم است. اما با خرد ابزاري منبعث از ساحت مادي بشر خير. به همان وجهي كه انسان در قرآن كريم به عنوان «نفخت فيه من روحي» ياد گرديده از او به عنوان «صلصال كالفخار» نيز نام برده شده است. پس عقل منبعث از «نفخت فيه من روحي» بر مضاميني چون «حقوق بشر» و «حقوق مدني» دلالت دارد اما خرد ابزاري و يوتيليتاريست، در تباين با دين است.

۲-ايشان از «سنت» به عنوان يك دشنام تئوريك استفاده مي‌كند. جدايي روشنفكري ديني از روحانيت سنتي يا متصف دانستن امور مخالف با سياست ورزي يك قشر خاص، به سنت، امري است كه فضاي بحث و فحص را مشوش مي‌كند. روحانيت در اصل عامل به دين است، نه كارگزار سنت. چه آنكه اگر قصد كرد «سنت» بر دين تفوق يابد، خود به خود از درجه «روحانيت» ساقط است، پس به نظر مي‌رسد گزاره «روحانيت سنتي» بيشتر اشارتي سياسي است تا ايرادي معرفت شناختي.
گريز ايشان به بحث خصايص مسلمانان صدر اسلام، را از جمله تناقضاتي بايد به شمار آورد كه به راستي حيرت‌آور است، ايشان در جايي به روشنفكران ديني حاضر جلسه كه در اصل برخي از آنان «سياسيون هرهري مذهب‌اند» قوت قلب مي‌دهند كه نترسيد كه به شما بگويد سكولار و در فرازي ديگر از دين سمحه سهله پيامبر اعظم (ص) كه اضافات نداشت و چالاكي مسلمان صدر اسلام به عنوان «اصل پراتيك» ياد مي‌كنند، سئوال آن است كه آيا مرتجعان معاند مولا علي، پيروان راستين محمد (ص) هستند. في الواقع از لحاظ معرفت شناختي آن چالاكي عدول از دين و رجعت به سنت‌هاي ارتجاعي برخي از مسلمانان صدر اسلام را برخي از حاضران در آن جلسه دارا هستند. اما نكته اصلي آن است كه اصولا روشنفكري ديني را چه نسبتي است با سكولاريسم. تمام جهد روشنفكري ديني در ذات مفهومي خود، بر آن استواراست «دين» مبناي عمل سياسي و اجتماعي باشد تا صحنه جامعه و سياست «اخلاقي» شود. اخلاق سكولار چون فاقد آن غايت باورمند به سعادت انساني است. به مرور كاركرد خود را از دست مي‌دهد. اتصال سكولاريسم به روشنفكري ديني چنان خطاي واضح معرفت شناختي است كه من در حيرتم چه طور استاد سروش به اين وادي پرخطر و بي‌راه در غلتيده است. چگونه مي‌توان ماهيت اسلامي را با منش سكولاريستي سازش داد به غير آنكه دين جديدي خلق شود، كه برخلاف آئين محمد «‍حداقلي» باشد و عدول كند از اخلاقي كردن جامعه و سياست. اين «دنيوي كردن» دين ماحصلي ندارد جز خلع سلاح روشنفكري ديني . برخي از آن آقاياني كه در آن جلسه حاضر بودند، عملكردشان نشان داده است كه از ذات مفهومي دين كه دال بر آزاد انديشي، عدالت‌گستري ، التزام به حق الناس است دست شسته‌اند. پس لازم نيست از در دين وارد شد تا سكولار بودن را اثبات كرد. سكولاريسم توتاليتر آقايان دير زماني است كه از پرده برون افتاده و جيفه بي ارزش دنيا آنان را از «احد» به «جمل» كشانده است.
در باب ليبرال خواندن برخي از آنان قصه پرغصه‌تر است. اولا كدام ليبراليسم؟ ليبراليسم فايده گرا، ليبراليسم نهادگرا، پساليبراليزم، نئوليبراليزم، ليبراليزم ضد قدرت يا ليبراليسم كلاسيك، كدام ليبراليزم؟ ليبراليسم مگر آئين واحدي است كه بتوان از آن به عنوان وجه مشخصه سياسي نام برد.
ابراز خوشحالي ايشان از اعتراف كارگزاران به پايبندي به ليبراليزم، خود جاي حرف و حديث فراوان دارد كه بحث در باب آن مجالي فراخ مي‌طلبد. اما اندكي تفكر در باب معاندت ليبراليزم اقتصادي با رانت و چپاول اقتصاد دولتي، خود گوياي همه چيز است!

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 14:3  توسط سجاد نوروزی  |