تبليغاتX
از روزگارِ رفته حکایت...

از روزگارِ رفته حکایت...

 «شرق توقيف شد» اين گزاره‌ايي است كه اين روزها ميان همكاران ژورناليست منشاء انواع و اقسام تفسيرهاي آناكروميک مع الفارق از وضعيت سياسي - اجتماعي وطن و نحوه تعامل حاكميت با جرايد و هم چنين سرودن سوگ واره‌هايي در باب حضيض «آزادي بيان» شده است. پيش از آنكه من تحليل خود را از اين امر ارائه دهم، قاطعانه مي‌گويم توقيف شدن شرق براي من از همه شايد بسيار درد‌آور‌تر بود. چه آنكه نخستين يادداشت من در عرصه مطبوعات، در شرق بود و به نوعي با شرق روزنامه‌نگاري را آغاز كردم. اما فارغ از دلبستگي ذهني به اين جريده نكاتي وجود دارد كه بايد مورد توجه قرار گيرد. دوستاني معتقدند كاريكاتور شرق «ما به ازاي سياسي» نداشته است، اما به راحتي از هاله دور سر مهره مخصوص! مي توان فهميد منظور چيست، منظوري كه نيك آهنگ كوثر به عنوان يك كارتونيست سابقه‌دار! به معناي مستتر در آن، اذعان دارد.
بنابراين اين «خودزني» را مي‌توان يك كنش سياسي در جهت تحميل هزينه‌ سياسي به جناح حاكم توصيف كرد. اينجاست كه فقدان تحزب در ايران، فاجعه مي‌آفريند. وقتي كه «حزب» وجود ندارد، روزنامه «كاركرد حزبي» مي‌يابد تا نقادي سياسي معطوف به كسب قدرت، از سوي يك روزنامه - كه در يك شرايط مدني چنين وظيفه‌اي را ندارد- ابراز شود. شرق از آغاز مبارزات دور دوم انتخابات سال گذشته، ديگر «روزنامه روشنفكري» نبود، بلكه بدل به ارگان «كارگزاران - مشاركت و كليت شكست خوردگان» شده بود كه با توجه به مشي عقيدتي مديران آن چندان دور از ذهن نبود. اختصاص چهار صفحه به مرثيه سرايي براي طبيبان اقتصاددان شبه ليبرال و مريد هاشمي رفسنجاني چاپ مقالات ولايتي و سر مقاله‌هاي فعالين سياسي شبه اصلاح طلب، تخطئه عجيب و غريب فاطمه رجبي كه از ادبيات مقاله او، هم عجيب‌تر بود و ... اقداماتي بود كه شرق را به «حزب» تبديل كرد.
از سوي ديگر، من معني اين مرثيه سرايي را نمي‌فهمم، يك سري فعال سياسي كه در حاكميت منشاء اثر بوده‌اند، پول و هزينه‌هايي اين روزنامه را تامين مي‌كردند و حال عده‌اي ديگر از همين حاكميت، اين روزنامه را توقيف كرده‌اند! بنابراين حقي از «عرصه عمومي جامعه» و «فعالين مدني» سلب نشده است، حقي از يك بخش حاكميت توسط بخش ديگري از حاكميت سلب شده است كه با توجه به سنت‌هاي حكمراني در ايران پسا انقلاب در عين غيردموكراتيك بودن، غيرطبيعي نيست.

Imageجالب‌تر آنكه فرداي توقيف شرق و مجله‌نامه كه گويا جرم دومي چاپ شعري  از سيمين بهبهاني بود، سهيل محمودي در برنامه شبانه راديو پيام كه من مدتهاست به آن خو گرفته‌ام، پس از پخش يك تصنيف گفت: «خب... شعر اين تصنيف كه شنيديد از استاد همه ما، شاعر پيشكسوت، بانوي عرصه غزل سيمين بهبهاني بود!!» در رسانه رسمي مملكت از بهبهاني تجليل مي‌شود بعد مجله‌ايي به جرم چاپ شعر او،توي قيف مي‌رود! جالب است اين وضعيت آنوميك

خلاصه... دراين اوضاع احمقانه كه فعالين سياسي ايران در حال تسويه حساب با هم اند، دو يادداشت به شدت احمقانه و مزخرف در مدح و منقبت شرق در روزنامه‌هاي اعتماد و اعتماد ملي كه اتفاقا منشاء سياسي «50 هزار توماني» مشتركي دارند خواندم كه به سفارش رفقا درباره آن اظهارنظر نمي‌كنم. ولي براي مطبوعات اين مملكت كه اسير دست سياستمداران شده‌اند بي نهايت متاسفم. همين دو يادداشت نشان مي‌دهند كه ما در ايران ژورناليسم مستقل نداريم.

 شرق به علت آنكه از بودجه مناسبي از سوي بخشي از حاكميت كه به طور مشخص در اردوگاه فكري و سياسي هاشمي قرار دارد برخوردار بود، توانسته بود سازو كار مناسبي به فعاليت‌هاي خود بدهند. اما اين عملكرد مناسب، برخي از حضرات شاغل در اين جريده را به اين فكر انداخته بود كه، شرق ديگر يك پا نيويورك تايمز و واشینگتن پست و... شده است و خودشان هم اليزابت تيلور و سيمون هرش!!! آدمهاي حقيري كه سطح بينششان از نوك دماغشان فراتر نمي‌رفت و اصولا مايه فكري ثابت و ريشه‌داري نداشته چنان باد به غبغب انداخته بودند و اداي روشنفكرانه در مي آوردند كه به راستي تهوع‌آور بود. از همه تهوع‌آورتر آنكه چنان باند بازي‌ها و پفيوز مسلكي ازخود نشان مي‌دادند كه آدم وا مي ماند كه آنها همانهايي بودند كه ادعاي «روشنفكري» داشتند؟ همين موارد باعث شده بود كه من احساس دوگانه‌ايي به شرق داشته باشيم. به عنوان يك خواننده ثابت آن را دوست داشتم و دارم، اما به عنوان يك روزنامه‌نگار ...
از نحوه پرداخت حق التاليف ها به فاصله يك سال بعد از چاپ و دخالت‌ايده‌هاي شخصي در تهيه مطالب و ... كه شخصا آن را تجربه كردم چيزي نمي‌گويم.اما اميدوارم كه روزي «ژورناليسم متعهد به جامعه و مستقل» در ايران رخ عيان كند. آن روز ديگر بعضي‌ها» نمي‌توانند مثل امروز يكه تازي كنند!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 20:13  توسط سجاد نوروزی  | 


يا ابالقاسم...
يا حبيبي يا محمد...
لحنش اعجاب آوراست وقتي براي اولين بار اين آهنگ را که يكي از دوستانم برايم فرستاده بود شنيدم از درون فروپاشيدم. گمان كردم، هم اكنون در وادي مقدس حجاز در حال سعي بين صفا و مروه‌ام و لبيك لا شريك لك لبيك، بر زبانم جاري است.
سامي يوسف، آوازه خوان ايراني الاصل، اين روزها با ترانه‌هاي اسلامي اش، دلهاي مشتاق ديانت محمدي را به وجد آورده است.
ترانه‌هاي معلم، حسبي ربي و آزادي او چنان روح نوازند كه شعله ايمان مذهبي را صد چندان مي‌كند.و اين بار من بودم كه هنگامي كه ندا سر داد،« يا حبيبي يا محمد» يك قدم تا گريستن فاصله داشتم ليكن افسوس در جايي بودم كه نمي‌شد عشق و غم درون را بي انفصال به نمايش گذاشت اما پاي به خلوت كه گذاردم...

بي ترديد «سامي يوسف» معنا كننده واقعي مفهوم «موزيك اسلامي» است. اين پسرك خوش‌سيماي شرقي، چه زيبا تداعي كننده «ايمان مذهبي» مسلمان، به مدد موسيقي شده است. آلبوم «معلم» او در سراسر جهان بيش از5/1 ميليون نسخه فروش داشته است او اكنون در حال برگزاري تور كنسرت‌هاي خود در استراليا و ايالات متحده است.

 هر چه باشد دراين روزگار كه موزيك مدرن با نام عروسك‌هاي زشتي چون شكيرا و بريتيني اسپيرز پيوند خورده است و حتي ديگر بزرگانی چون سر التون جان يا باب ديلن و كريس ديبرگ تا حدي از رونق افتاده‌اند. «سامي يوسف» مي‌تواند وجه متفاوتي از مدرنيته هنري و اعراض از صور مبتذل آن باشد، يك موسيقي فاخر كه چه بهتر كه در اين روزگار لامذهب، والايش «مذهبي» را به ما يادآوري كند.
خداوند او را حفظ كند...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 17:21  توسط سجاد نوروزی  | 

نوشتن با دوربين» را تا به حال پنج بار خوانده‌ام. تسلط ابراهيم گلستان در نقادي همه جانبه و افشاي خبط و خطاهاي رايج حيطه روشنفكري ايراني، حيرت‌آور است . گلستان به خوبي نشان داده است كه در پس اين منظره دلفريب روشنفكري ايراني هيچ چيز جز «ارتجاع» يافت نمي شود و تا چه حد خانم‌ها و آقايان شبه تجدد وطني در این «مدرنيته ناقص و ابتر» ابداعي خودشان گرفتار آمده‌اند. زبان تلخ گلستان، به نوعي روايت تلخي روزمره زندگي ماست . شايد اگر بهتر بگويم زندگي «روشنفكري ما، اقوال و ظواهر مدرني كه بي پاي و بست‌اند و به مثابه يك «شن باد» عاري از اثر مانا و پايا.
گلستان، در ايران هوادار چنداني ندارد، چرا كه در ايران «روشنفكراي مدرن» جا نيفتاده و به جاي آن هرهري مذهب بودن و حرف مفت را در لعاب الفاظ پرطمطراق تئوريره كردن، وجه غالب است.

في الواقع گلستان را مي‌توان يك «روشنفكر تنها» خواند كه با زندگي در ولايت ساكس انگلستان، خود را از «شر» فضاي ذهنی منحط، روشنفكري ايراني، خلاص كرده است.
گلستان در بخشي از كتاب خود را كسي معرفي مي‌كند، كه منشاء هيچ اثري نبوده است، اما آقاي گلستان! گفته‌هاي شما بر ذهن من آثار عميقي را برجاي نهاده و نظرهاي وهم آلود پيش روي مرا، واضح و آشكار ساخت. من هم تجربه كرده ام، سختي‌هاي شما را با اين شبه متجددهاي وطني، اما من به يمن خواندن گفته‌هاي شما در 23 سالگي مي‌توانم راه خود را از اين جماعت منفصل كنم. مثل يك «روشنفكر تنها»

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 14:48  توسط سجاد نوروزی  |