رويكرد تئوريكي در مطالعات فرهنگي وجود دارد كه معتقد بر آن است كه هجمه تبليغاتي و پروپاگانداي فرهنگي باعث «هدايت شده» بودن مصرف فرهنگي ميشود. اين رويكرد كه صبغهاي سوسياليستي دارد در آراء آدورنو و هوركايمر در باب «صنعت فرهنگ سازي» و «فريبِ تودهاي» رخ عيان ميكند:«سينما و راديو ديگر نيازي ندارند تا به هنري بودن تظاهر كنند. اين حقيقت كه آنها فقط نوعي كسب و كارند به ايدئولوژي رايج بدل ميشود تا مزخرفاتي را كه سينما و راديو عامداً توليد ميكنند، توجيه كنند. اين رسانه خود را صنعت مينامند و زماني كه رقمِ درآمدهاي مديران آنها منتشر ميشود. هر شك و ترديدي در مورد ضرورت اجتماعيِ محصولاتِ تمام شدةشان برطرف ميگردد... چنين ادعا ميشود كه اشكال استاندارد شده در وهله نخست از نيازهاي خودِ مصرف كنندگان استنتاج شدند: و به هيمن دليل نيز با مقاومتي چنين ناچيز پذيرفته ميشوند. حاصل كار همان حقلة مغزشويي و نيازهايِ جعلي منتسب به قبل است كه در متن آن وحدتِ سيستم هر روز قويتر و مستحكمتر ميشود.»
در نظر آدورنو و هوركايمر تكنولوژي صنعت فرهنگ سازي محدود به توليد انبوه و استاندارد سازي است كه تمايز ميان منطق اثر و نظام اجتماعي را قرباني ميكند، به اين مثال جالب آنان توجه كنيد:
«گذر از تلفن به راديو به روشني نقشها را مشخص و متمايز كرده است. اوايل (تلفن) هنوز به فردِ مشترك اجازه ميداد نقشِ سوژه را بازي كند و ماهيتي ليبرال داشت دومي [راديو] پديدهاي دموكراتيك است كه همه كس را به يكسان به شنوده بدل ميكند تا به شيوهاي اقتدارگرا آنان را در معرضِ برنامههايي قرار دهد كه همگي دقيقاً يكساناند ولي از ايستگاههاي مختلف پخش ميشوند.»
به طور كلي نظريه فرهنگي سوسياليستي بر اين امر معتقد و ملتزم است كه نظم حاكم با دسيسهچينيهاي اقتدارگرايانه و رهنمون كردن گرايش علني جامعه به مقاصد ذهني بورژوازي، سياست توتاليتر خود را تئوريزه ميكند يا اذهان عمومي را توجه به آن منحرف ميسازد.
هوركايمر و آدورنو، وابستگي اقتصادي كالاهاي فرهنگي را به بخشهاي اقتصادي بورژوازي حاكم متضمن تطبيق محتواي كالاي فرهنگي با اميال صاحبانِ واقعي قدرت ميداند. آنان اين وحدت اقتصادي را گواهي بر وحدتي ميدانند كه در سياست ظهور مييابد:
در همين راستا آنان معتقدند:
«فرهنگ كالاي معما گونه است، فرهنگ چنان كامل تابع قانون مبادله است كه ديگر مبادله نميشود و چنان كوركورانه در مصرف حل شده است كه ديگر نميتواند مصرف شود. از اين رو فرهنگ با تبليغات تجاري در هم ميآميزد»
به زعم آدورنو و هوركايمر، انگيزههاي فرهنگ كاملاً اقتصادياند و تبليغات به نوعي اكسير حيات صنعت فرهنگ سازي به شمار ميآيد، اين رويكرد باعث ميشود تا سيردلي و دلمردگي مصرف كنندگان فرهنگ حادث ميشود و صنعت فرهنگ سازي نهايتاً معادل تبليغاتي شود كه بدان نياز دارد. اين رويكرد واجد اين اصل است كه تبليغات، زنجيرههاي مصرف كننده و انقياد او به شركتهاي تجاري بزرگ را افزون ميكند:
«امروزه تبليغات اصلي منفي است، نوعي تمهيد براي سد كردن هر آن چيزي كه مُهر آن را بر خود ندارد و به لحاظ اقتصادي مشكوك تلقي ميشود. تبليغاتِ سراسري و همگاني به هيچ وجه براي آشنايي و با خبر شدنِ مردم از انواع اجناس موجود ضروري نيست. اجناسي كه عرضه آنها در هر حال داراي محدوديت است. تبليغات فقط به طور غيرمستقيم به فروش محصولات ياري ميرسانند.»
بر همين اساس مصرف كنندگان، از طريق زباني كه به آن سخن ميگويند، سهم خود را در محقق شدن غايت پراتيك تبليغاتي فرهنگ ادا ميكنند. در نظر آدورنو و هوركايمر «زبان» به شكلي كاملتر هرچه با ارتباط با انتقال اطلاعات يكي شود، كلمات به حاملانِ جوهر معنايي فرهنگ كه فاقد هرگونه كيفيتي است بدل ميشود.
مطابق آنچه پيشتر ذكر شد، در باب «هدايت شده» بودن تبليغات و مصرف فرهنگي، انگاره غالب، نظريه فرهنگي سوسياليستي است. سوسياليستها معتقدند، در جهان سرمايه داري و فرهنگ بورژوازي ابزار مادي و كالاهايي را توليد ميكند، تا سيطره ايدئولوژيك ـ سياسي ـ فرهنگي كاپيتاليسم خدشه ناپذير شود. آنان مصرف فرهنگي در كشورهاي ليبرال را بازنمايي از سيادت توتاليتر فرهنگيِ ميداند كه در بردارنده نوعي از تئوريزه كردن مخفي ليبراليسم اقتصادي و مطامع كمپانيهاي متنفذ است.
در مقابل روشنفكران ليبرال از منظري پساپوزيتيويستي و در قالب پاردايم مدرنيته «تبليغات فرهنگي» امر ذاتي فرهنگ تجدد به شمار ميآورند و با تكيه بر پرنسيبهاي مدرني چون تنوع فرهنگي و تساهل فرهنگي، بر آزادانه بودن تبليغات فرهنگي صحه ميگذارند.
اما اصل ماجرا چيست؟ فيالواقع رويكرد ايدئولوژيك در بررسي مفهوم بنياديني چون تبليغات كالاهاي فرهنگي، به مثابه يك سد تئوريك از هر گونه مداقه علمي در اين باب، جلوگيري به عمل ميآورد. تبليغات فرهنگي را از يك سو ميتوان «ذاتي فرهنگ» دانست. و از سوي ديگر ميتوان به جنبههاي «تحميق كننده» آن نيز حساس بود. ما در جهاني زيست ميكنيم، فرهنگ بيش ازهر زماني، در هيبت «كالا» نمود يافته است و نميتوان پنهان كرد كه در پس هر توليد كالاهاي فرهنگي، جداي از انگيزه فرهنگي، «انگيزه اقتصادي» نيز نهفته است.
تسري يافتن ساز و كار كاپيتاليسم به حوزه فرهنگ، «بازار فرهنگ» را پديد آورده و لاجرم هر بازاري كالايي ميطلبد، كالاهاي فرهنگي امروزه، جزء لاينفك «بازار آزاد» هستند و به تبع آن تبليغات كاپيتاليستي حوزه فرهنگ را نيز در بر ميگيرد. همين امر اين تلقي را رواج ميدهد كه كاپيتاليسم ميتواند، همانند ديگر صور اقتصادي خود، كنش از پيش تعيين شدهاي را درباره مصرف كالاهاي فرهنگي رواج دهد.
در اين باب به نظر من حكم قاطعي نميتوان ابراز كرد. اين درست كه تبليغات ميتواند بر سليقه جامعه در جهت تمايل به يك كالاي فرهنگي اثر بگذارد اما به همان اندازه ميتوان ادعا كرد كه در جهان مدرن مخاطب نيز صاحب عقيده و شعور اجتماعي است و خود جهت گيري فرهنگي خود را در قالب «فرديت مدرن» تعيين ميكند.
این مقاله بخشی از کتاب من با عنوان«مصرف فرهنگی به مثابه تمامیت فرهنگ»است که بزودی منتشر خواهد شد.
1ـ مطالعات فرهنگی، کنش پژوهشی است که عمدتاً از سوی روشنفکران سوسیالیست مورد توجه قرار گرفته است. فیالواقع آنان با مشاهده استیلای تئوریکِ لیبرالیسم در جهان امروز، به صرافت افتادهاند تا از منظری فرهنگی به تبیین انگارههای سوسیالیستی خود دست یازند.
اسلاوی ژیژک، فرانسیس مولهرن ـ اعجاز احمد، آلن بدیو، و چند روشنفکر وطنی چون مراد فرهادپور و امید مهرگان، از این دستهاند. در همین باب شالکة اصلی نقد فرهنگی سوسیالیستی، نظریه انتقادی و آراء آدورنو و هورکایمر است. دو روشنفکر ضد فاشیست و سوسیالیست مشرب که با طرح «دیالکتیکِ روشنگری» کوشیدند از منظری فراتر از حدِ صرفِ نقدِ فجایع قرن بیستم و عقلانی کردن طبیعت درون و بیرون، به طرح این موضوع بپردازند که چرا نوع بشر به عوض پا نهادن به وضعیتی حقیقتاً انسانی در نوع جدیدی از توحش غرق میشود!
آنها در کتاب دیالکتیک روشنگری و در بخشی با عنوان صنعتِ فرهنگ سازی میگویند: «بطلانِ این نظریة جامعه شناختی که از دست دادن نهاد عینی دین و اضمحلال آخرین بقایای دوران ماقبل سرمایهداری، به همراه تفکیک یا تخصصی شدن تکنیکی و اجتماعی، نهایتاً به بروز آشوب فرهنگی شده است، همه جا و همه روزه اثبات میشود. اینک فرهنگ «یکسانی» را به همه چیز سرایت میدهد، فیلم، رادیو، مجلات جملگی نظامی را شکل میبخشند. هر شاخة فرهنگ، در خود یک دست و همگی نیز با هم یکدست و یکنواختاند.» (دیالکتیک روشنگری ص 209)
2ـ لیبرالیسم، با تأکید بر نکاتی چون «فردگرایی» و «هویت فردیِ منفصل از اراده جمعیِ توتالیتر»، فرهنگ را بیش از پیش، به گونهای واجدِ اصل همگانی شدن فردیتها جلوه داده است. در یک اصل تئوریکِ طبیعی، لیبرالیسم برخلاف سوسیالیسم، همواره بر عدم دخالت «قدرت سیاسی»در عرصه فرهنگ تأکید کرده است. همین عدم دخالت قدرت سیاسی، فردیتهای متباینی را شکل میدهند، فردیتهایی که خصوصیاند و هنگامی که در عرصه عمومی پای میگذارند از «عمومیت فرهنگِ غالب» متأثر شده و یکسان جلوه میکنند. اما این یکسانی را برخلاف نظر، آدورنو و هورکایمر، نمیتوان »فریبِ تودهای» نام نهاد. یکسانی از آنجا نشأت گرفته است،که نیازهای یکسانی ایجاد شده است. البته خود آنها نیز به گونهای گذرا به این امر توجه نشان میدهند:
«طرفهایی که نفعی در این قضیه دارند مایلاند صنعتِ فرهنگ سازی را به صورتی تکنولوژیک توضیح دهند، طبق استدلال آنان، ملیونها مشارکِ این صنعت طالب فرآیندهای باز تولیداند، فرآیندهایی که به ناگزیر متضمن آنند که در مواردی بیشمار، نیازهایِ یکسان توسط کاربرِ محصولات استاندارد ارضا شوند. تقابلِ تکنیکی میان شمارِ معدود مراکز تولید و کانونهای وسیعاً پراکندة مصرف، مستلزم سازماندهی و برنامهریزی از سوی مدیرانِ ناظر است»
اما چرا نیازهایِ یکسان برای مصرف کالای فرهنگی ایجاد شده است؟ موقعیت اجتماعی و ناخودآگاه سیاسیِ شهروندان، مشحون از تمنیات فردی و اجتماعی است که متضمن کنش یکسان در یک مسیر یکسان است. زیست مدرن ایجاب کرده و میکند، که عرصه عمومی جولانگاه یک پرنسیبِ بنیادین باشد و آن «طلب حق سیاسی ـ اجتماعی» است. از بعد اجتماعی «حق» شهروندان است که خدمات داشته باشند و به آنها یک «امنیت اجتماعی» اعطا شود. این «حق» نیازهای یکسانی را موجب میشود که بر خصایص فرهنگی تأثیر میگذارد. بنابراین هنگامی که کالای فرهنگی تولید میشود، باید از سوی همین فرهنگ پشتیبانی شود تا مصرف آن با مخاطره مواجه نگردد.
3ـ در ایران و در روزگاری که فرهنگ بدل به ابزار مشمئز کننده قدرت مداران برای استحصال منابع قدرت سیاسی شده است. چگونه میتوان از مصرف فرهنگی سخن گفت؟ مادر روزگاری زیست میکنیم که در آن فرهنگ، نه تنها کلیتیِ رنگ باخته است، بلکه حتی گزاره عامیانه «با فرهنگ بودن» هم به طنزی اجتماعی بدل شده است. فرهنگ در ایران، جدای صبغه تاریخی و والای آن که در دوران معاصر صرفاً به «خاطره» بدل شده است، رونمایی است که زیربنای مشخصی ندارد. فرهنگ ایرانی معاصر، ملغمهای است از اصول اسطورهایی ماوراء ارتجاعی که در آن مجوز، سرکوب، لگدمال کردن حقوق مدنی ـ سیاسی، منع تفکر و سلبی گرایی به راحتی صادر میشود.
فرهنگ ایرانی معاصر، در مفهوم کلی فرهنگ که شامل عقاید، آداب و رسوم و ارزشها میشود، مزبلة متعفنی از طردِ هرگونه دگراندیشی است.
هنگامی که لیبرالیسمِ اجتماعی، نه به دست قدرت سیاسی، بلکه به یمن کج اندیشی، ایرانیان به حاشیه رانده شده است و توتالیتاریسمِ اجتماعی به جای آن یکه تازی میکند، وقتی که مفهوم «فرهنگ اجتماعی» درایران بدل به موضوعی فاقد هرگونه پشتوانة تئوریک شده؛ مصرف فرهنگی، مصرف دلبخواهی و تصنعی است. در جامعه تودهوار و قبیلهای ایران، مصرف کالای فرهنگی، دلیلِ مشخصِ اجتماعی ندارد. چون مدنی شدن روابط اجتماعی و از همه مهمتر عرصه عمومی، پروسهایِ عقیم وابتر بوده است.
4ـ «نقدِ فرهنگی» در ایران گناهی نابخشودنیتر از «نقدِ سیاسی» است. هنگامی که «امرِ روزمرة سیاسی» نقد میشود، سیاستمداران، با پاسخهای «سیاسی» سر و ته قضیه را به هم آورند، اما نقد فرهنگی از آنجا که «فرهنگِ سیاسی» را نشانه رفته است، قابل تحمل نیست. نسبت سیاست و فرهنگ در ایران، نسبت شاگرد و معلم است. اگر چهره سیاستِ وطنی کریه مینماید، از آنجاست که فرهنگ کریه المنظری به حمایت او برخاسته است. فرهنگی که پایههای ضد متافیزیکی آن «برعکس آنچه جلوه داده میشود» راه را برهر گونه اصلاح او بسته است.
سیاستِ فرهنگِ سیاسی در ایران، به مثابه آنچه که دورکیم در باب وضعیت ذهنی یک مؤمن به دین توتمیک گفته است، متضمن سرکوب «دگراندیشی» است. هنگامی که انگارههای ضد توتالیتر دین توحیدی در ایران توسط زعمای فرهنگی به ابزار توتالیتاریسم بدل میشود و ایرانیان نیز چنان شاگرد ترسوی مکتبخانه، با راحتی خیال آن میپذیرند، توتم و بت ساخته دست زعمای فرهنگ، شاخص فرهنگ و کالای فرهنگی میشود.این کالا چنان با ولع از سوی جامعه مصرف میشود که باورکردنی نیست. اما باور کردن «امر واقع» همان اصل زیربنایی روشنفکری است که باید به آن التزام داشت. باور کردن نه باور داشتن.
آنچه که خواندید بخشی از مقدمه کتاب «مصرف فرهنگی به مثابه تمامیت فرهنگ»به قلم نگارنده است که به زودی منتشر خواهد شد

آنگاه بانوي پر غرور عشق خود را ديدم
در آستانه پر نيلوفر،
كه به آسمان باراني مي انديشيد
و آنگاه بانوي پر غرور عشق خود را ديدم
در آستانه پر نيلوفر باران،
كه پيرهنش دستخوش بادي شوخ بود
و آنگاه بانوي پر غرور باران را
در آستانه نيلوفرها،
كه از سفر دشوار آسمان باز مي آمد