تبليغاتX
از روزگارِ رفته حکایت...

از روزگارِ رفته حکایت...

چپ گرایی در آمریکای جنوبی مدام باز تولید می‌شود. گویی تنها سنخ سیاست ورزی را که می‌توان برای این قاره متصور شد سوسیالیست مشربی است و بس. از چه‌گوارا و کاسترو گرفته تا چاوز و فرانسیس لولا مدل غالب ابراز وجود سیاسی در این قسمت از کره خاکی با سوسیالیسم عجین شده است و شگفتا که سوسیالیسم مرز نمی‌شناسد و از شرقی‌ترین نقطه کره خاکی (شوروی سابق، چین و کره شمالی) تا غربی‌ترین قسمت آن گسترده است. اما این بار مدل جدیدی از سوسیالیسم در آمریکای جنوبی اشاعه یافته است.
اگر کاسترو به مدد «انقلاب» به قدرت رسید و سوسیالیسم را خط‌مشی سیاسی کوبا قرار داد، چاوز و لولا با «انتخابات» روی کار آمدند تا سوسیالیسم تجربه جدیدی را به نمایش بگذارد.
2. سوسیالیستم ونزوئلایی، یک سوسیالیسم دموکراتیک است. دولت سوسیالیست ونزوئلا به مدد انتخابات روی کار آمده است و اقدامات ضد دموکراتیکی چون کودتا را نیز دفع کرده است. هرگو چاوز می‌کوشد سوسیالیسمی را ارائه دهد که در تباین کلی با دیگر سنخ‌های آزموده شده سوسیالیسم قرار دارد.
یک «سوسیالیسم انسانی». این سوسیالیسم انسانی که از گفتمان انقلابی مدد می‌گیرد، وجه مشروعیت سیاسی خود را برپایه «انتخابات دموکراتیک» قرار داده است. این مدل از سوسیالیسم تا به حال تجربه نشده است. سوسیالیسم در مقاطع زمانی که مورد آزمون قرار گرفت یا «انقلابی» بود یا «دموکراتیک». جمع ما بین اصول دموکراسی و انقلاب متد جدیدی است که از مارکسیسم اعاده حیثیت سیاسی می‌کند و چاوز سردمدار این اعاده حیثیت و تطهیر سیاسی است.
3. مارکس در مانیفست کمونیسم و کتاب سرمایه “capital” به کرات از مقطعی به نام «دیکتاتوری پرولتاریا» در  استقرار سوسیالیسم نام برده است، اما سوسیالیسمی که در ونزوئلا و برزیل می‌رود تا پایه‌های مشروعیت سیاسی خود را تحکیم کند، به نوعی اعراض از وجوه کلاسیک مارکسیسم محسوب می‌شود. این روی گردانی اگرچه تلاش دارد که همچنان خود را قالب مارکسیسم ارایه دهد، ولی بی‌گمان عدولی از سنت‌های دیرپای مارکسیستی محسوب می‌شود.
4. اما نکته جالب توجه در این میان نحوه مواجه سمبل کاپیتالیسم با «سوسیالیسم جدید» است. اگرچه هوگو چاوز از اصول  جزمی و لایتغیر مارکسیسم کناره می‌گیرد، اما آمریکا همچنان در قالب «لیبرالیسم کلاسیک» به مواجهه با این کشور می‌پردازد.
سخنان چندی پیش«رابرتسون» کشیش نو محافظه‌کار مصداقی بر این امر است. وی در اظهاراتی که بی‌شباهت به سخنان «روبسپیر» رهبر تندروهای انقلاب کبیر فرانسه نیست به صراحت از لزوم قتل چاوز سخن به میان آورد.
«ترور پیش از آنکه از اصول خاص دموکراسی باشد، پیامد اصول عمومی دموکراسی است که با خودی‌ترین نیازهای جامعه کنونی تطبیق دارد، گفته شده است که ترور از اصول حکومت استبدادی است، پس آیا حرکت فعلی مشابه استبداد است، آری شمشیری که در دست قهرمانان آزادی می‌چرخد، مشابه شمشیری است که هوداران ستم به آن مسلح‌اند».
«این جملات، سخنان روبسپیر در 5 فوریه 1794 در کنوایسیون ملی فرانسه است. اما این بار در سال 2005 و در هزاره سوم رابتسون سخنان نه چندان متضادی با ایده‌های روبسپیر را بیان می‌کند. بنابراین اگر ونزوئلا درصدد باز تولید دموکراتیک سوسیالیسم برآمده است، آمریکا کمر باز تولید توتالیتر لیبرالیسم کلاسیک بسته است.
5. هوگو چاوز می‌کوشد با تکیه بر سوسیالیسم، کشوری را بسازد که به سمبل سوسیالیسم در جهان مبدل شود. در این میان آمریکا که همواره به مجادله با رقیب دیرینه ایدئولوژیک خود کوبا عادت داشت، اکنون با کشوری مواجه شده است که نمی‌تواند به آن اتهاماتی چون، نقص حقوق بشر، فقدان ساز و کار دموکراتیک انتخابات و... را وارد سازد. دولت ونزوئلا، یک دولت دموکراتیک است که با تکیه بر رای مردم استقرار یافته است. این امر اکنون به بزرگترین چالش ایدئولوژیک آمریکا تبدیل شده است.
شکست کودتایی که با حمایت آمریکا در ونزوئلا در سال‌های اخیر رخ داد، نشانگر این امر که ملت ونزوئلا با «سوسیالیسم جدید» که زاییده اندیشه‌های تلفیقی هوگو چاوز از سوسیالیسم جدید و سوسیالیسم کلاسیک است چندان بیگانه نیست به این علت است که این ملت به رییس جمهور هوگو چاوز به عنوان فردی برخاسته از بطن جامعه اعتماد تام دارد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 10:15  توسط سجاد نوروزی  | 

 پوشش ایرانیان برخاسته از کدام نگرش و ساختار جامعوی و ارزش‌های مرتبط آن است؟

این امر، مقوله‌ای است که اکنون و در شرایط فعلی جامعه ایران جدای از با اهمیت بودن،‌ به نحوی می‌تواند موضوع یک پژوهش علمی و جامعه شناختی نیز قرار گیرد.
نوع لباس پوشیدن ایرانیان با اندکی تدقیق در کنش روزمره آنان به سه دسته تقسیم می‌شود.
1ـ لباس‌های محلی، که نمود یک فرهنگ فورکلوریک و بومی هستند. در مناطق شمالی و غرب و جنوب و جنوب شرقی ایران این سنخ پوشش رواج دارد. در این مناطق «فرهنگ بومی» تا حد زیادی تداوم خود را حفظ کرده است و هنوز در متن جامعه حضوری تام را به خود اختصاص داده است. به طوری که نوع پوشش ایرانیان در این مناطق بیانگر خاستگاه قومی و فرهنگی آنان است.
2ـ پوششی فاقد هر الگو: در مناطق مرکزی ایران (به استثنای تهران و کلان شهرها)، قابل رویت است. پوشش ایرانیان در این مناطق جدای از آنکه فاقد هر گونه عقبه فرهنگی و قومی است، به هیچ روی برگرفته از فرهنگ‌های وارداتی نیست. بدین معنا که نوع پوشش در این مناطق، یک امر کاملا «عادی» است و به هیچ روی منطبق با یک متد از پیش تعیین شده نیست.
3ـ الگوهای وارداتی: مبحث اصلی این نوشتار، معطوف به تحلیل جامعه شناختی، این نوع پوششی است که اکنون در کلان شهرهای ایران نمود یافته است.
در تحلیل این سنخ الگوی پوشش در ایران آنچه که مهم ارزیابی می‌شود، پرسش از چیستی خاستگاه ارزش و هنجاری این کنش جامعوی است. در این میان بررسی موارد ذیل ضرورت می‌یابد.
1ـ آیا نوع پوشش جوانان و زنان در این مناطق که به زعم بخش‌هایی از جامعه «نامتعارف» و نابهنجار است، برآمده از یک «جنبش شهری» و جهت‌گیری‌های مرتبط با آن است؟
2ـ آیا هنجارها و ارزش‌های جامعه در این مناطق مشروعیت جامعوی خود را از دست داده‌اند و از سکه افتاده‌اند؟
3ـ آیا این پوشش‌ها صرفا یک «لجبازی» با حاکمیت است یا یک تقابل سیاسی با ارزش‌های مورد تایید نظام سیاسی؟
و...
در باب گزاره اول، می‌‌‌بایست به رشد ارتباط جامعه ایران وجهان پیرامون توجه داشت. در قریب به یک دهه اخیر به واسطه رشد وسایل ارتباط جمعی ارتباط ایرانیان با جهان پیرامونی خود ارتقا یافت.
به نحوی که دریچه جدیدی به روی آنها گشوده شد.
تاثیری که این ارتباط برخصایص جامعوی، جامعه ایران نهاد، غیرقابل کتمان است. اما «نحوه این تاثیرگذاری» موضوعی است که حایز اهمیت باشد. جامعه ایران را نوعا جامعه‌ای می‌دانند که در حال گذار از سنت به مدرنیته است.
رنگ باختن ارزش‌های سنتی در کلان شهرهای ایران موضوعی نیست که نیاز به شرح مبسوط داشته باشد. اما مقوله‌ای که حایز اهمیت تلقی می‌شود، چیستی «ارزش جایگزین» در متن جامعه است.
اگر نحوه پوشش جوانان و زنان در کلام شهرهای ایران را سمبل و نمای بیرونی این ارزش‌های جایگزین بدانیم، باید گفت که این ارزش‌ها صرفا برداشتی سطحی از مدرنیته است. چه آنکه تنها از صور مخرب مدرنیته تاثیرپذیرفته است. نحوه پوشش جوانان ایران و بالاخص دختران تعجب هر بیننده‌ای را برمی‌انگیزد.
ملغمه‌ای از سنت (روسری) و صوری از مدرنیته (آرایش ظاهر). این ملغمه را نه می‌توان مدرن محسوب کرد نه سنتی، چنان که گاه حتی «مضحک» نیز جلوه می‌کند. این «آنومی پوششی» نشانگر یک آنومی جامعوی در ایران است. که نه تنها «جنبش» محسوب نمی‌شود بلکه در غایت پراتیک خود، شمه‌ای از ارتجاع را نیز یدک می‌کشد.
در باب مورد دوم باید گفت که ارزش های جامعوی ایران به نوعی از وجه پراتیک خود تهی گشته‌اند، یعنی اگرچه هنوز اعتقاد به آنان در متن جامعه تسری دارد ولی از حیث عملی به آنها بی‌توجهی نشان داده می‌شود. و عملکرد فرد براساس یک «هیچ‌انگاری» سامان می‌پذیرد.
به قصد نتیجه
برخوردهای نادرست بخش‌هایی از مدیریت جامعه در کنار عدم درک صحیح از «مدرنیته» و عدم توجه به سنت‌های پویای جامعه ایران، وضعیتی را به وجود آورده که پوشش جوانان سمبل آن محسوب می‌شود. با تدقیق در پوشش جوانان می‌توان دریافت که این سنخ پوشش متکی بر هیچ مشی اعتقادی نیست، نه مدرن است، نه سنتی است، و نه تلفیقی آگاهانه از این دو بنابراین، مدیریت فرهنگی جامعه و روشنفکران و اندیشمندان می‌بایست، تمامی هم و غم خود را برای بازتولید پویای سنت‌های جامعه ایران و همچنین گزینش آگاهانه از صور مدرنیته صرف کنند. شاید این آنومی به استحکامی ارزشی مبدل شود

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 18:37  توسط سجاد نوروزی  | 

تهران،‌شهری بدون شهروند

 پرداختن به مفهوم شهروند و ملزومات مرتبط با آن مقوله‌ای است که در مطالعات جامعوی ایران مغفول واقع شده است، بدین معناکه شهروند بودن الزاماً این طورمعنی شده است که هر کس که در شهر زندگی می‌کند، شهروند محسوب می شود، اما در این میان نگاه عمیق وجامعه شناختی به کنش‌های روزمره تهرانیان بطلان این همسان انگاری را عیان می کند.

تهران یک کلان شهر است. کلان شهری که در زمره یکی از پرجمعیت‌ترین شهرهای جهان قراردارد، اما ساکنان این کلان شهر را به دلایل زیادی نمی‌توان شهروند خطاب کرد.
ساکنان تهران صرفاً شهرنشینانی هستندکه فارغ از دغدغه‌های شهروندی در شهر تهران زندگی می‌کنند،‌نه فعالیت جامعوی قابل توجهی دارند و نه حس تعلق خاطری به محل زیست خود ابراز می‌کنند و نه اساساً با مفهومی به نام حقوق شهروندی آشنا هستند.
پرسش از این امر که چرا تهران شهروند ندارد،مستلزم مداقه در ساختارجامعوی - سیاسی تهران است، ساختاری که از پردازش یک فضای استاندار زیستی قاصر است.
ساختار جامعوی تهران بسیار ناهمگون است و می‌توان ادعا کرد که دارای یک بحران یکپارچگی «unity crisis» در نحوه تعاملات و قشر بندی جامعوی خود است ، چه آنکه طبقه«closs» در تهران به واسطه بهره مندی از امکانات اقتصادی تعریف شده است، نه برخورداری از یک جایگاه جامعوی .
جامعه‌شناسی قشرهای جامعوی تهران این نکته را مشخص می‌سازد که ساختار طبقاتی تهران برگرفته از مناسبات اقتصادی است که در آن بورژوازی کمپرادور نقش اصلی راایفا می‌کند، بدین معنا که مناسبات اقتصادی در تهران واجد خصایص دلال مسلکی است و به همین دلیل کنش جامعوی تهرانیان نیز دچار یک سود انگاری مبتذل شده است، اگر چه در جوامع مدرن نیز نفع شخصی در شکل دهی به کنش شهروندان مؤثر است، اما این نفع شخصی نهایتاً در مسیر منافع جمعی امتداد می‌یابد، اما در تهران که به مثابه یک کشور - شهر توسعه نیافته است، نفع شخصی منفک از منافع جمعی نمود می یابد و عاری از حس همبستگی جامعوی است. به همین دلیل در تهران نهادهای مدنی شکل نگرفته است، چه آنکه هنوز فرآیند مدنی شدن «civilization» حوزه‌ عمومی تهران رخ نداده است و هنوز شهرنشینان تهرانی نتوانسته‌اند به درک این مهم نائل آیند که اقتصادی شدن روابط جامعوی «social Relation» تنها به عدم شکل گیری جامعه مدنی می‌انجامد و حتی باعث به انحطاط رهنمون شدن فرهنگ جامعه می‌گردد.
جدای از این موارد، ترکیب جمعیتی و سنخ شناسی گونه‌های جمعیتی تهران را نیز نباید از نظر دور داشت، بخش اعظم جمعیت تهران متشکل از مهاجرانی است که هنوز به یک تطابق جامعوی «social conformity» دست نیافته‌اند و ملزومات زیست شهری ایجاب می کند، به پرنسیب‌های شهرنشینی مدرن آشنانیستند،بدین گونه است که روستاییان شهرنشین قابلیت ارتقا به عنوان شهروند بودن را نمی یابند.
اقشار قدیمی و ساکنان قدیمی تهران نیز اسیر در مناسباتی شدند که به واسطه آن کنش شهرنشینی به عنوان بدیل کنش شهروندی نهادینه شده است.
به قصد نتیجه
 شهر بی شهروند مانند انسانی است که چشم ندارد. شهروند در هر جامعه‌ای دیده‌بان جامعه مدنی و ناظری دلسوز بر روند اجرایی شدن مطالبات خویش است، شهری که شهروند ندارد از داشتن یک حامی و پشتیبان محروم شده است و پس رفت جامعوی و عمرانی جزء لاینفک آینده آن است.
تهران، نه فقط یک آبادی بزرگ، بلکه یک متروپل بیمار نیز است.
متروپل بیماری که اقماری بیمارتر از خود برگردش می‌چرخند و انتظار بهره‌مندی جامعوی و اقتصادی از آن دارند.
تهران تا دارای شهروند نشود، نمی‌تواند توسعه همه جانبه را لمس کند، بدان دلیل که پیش شرط توسعه اقتصادی توسعه جامعوی است .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 18:5  توسط سجاد نوروزی  | 

 زیست شهری از آنجا که واجد خصایص جامعوی (1)"social" است، بر عکس زیست روستایی که محیطی اجتماعی communal محسوب می‌شود، عاری از عواطف و احساسات حضور در یک اجتماع "community" است اما در شهر نیز " خاطره" و حس متقابل هم زیستی در سنخی متباین با روستا حضور تام دارد. در "شهر" حافظه جامعوی "social memory" مشحون از خاطراتی است که به یادآوردن آن باعث تلاقی ذهن شهروندان می‌گردد و هموندی جامعوی را بسط می‌دهد.

اما در کشور- شهر توسعه نیافته تهران، "خاطره‌ای" وجود ندارد. پرسش از چرایی فقدان "خاطره" در تهران، در وهله اول مستلزم تعریف خاطره جمعی و در وهله دوم محتاج تدقیق در ساختار جامعوی تهران است.
خاطره جمعی در عرصه زیست شهری، بیان درون ذهنی پیشینه مشترک و شادی‌های مشترک و گاه مصائب مشترک است . خاطره در شهر هنگامی به یاد آورده می‌شود که نمادهایی خاطره حضوری بی‌انفصال در عرصه زیست جامعوی داشته باشد اما تهران که متشکل از گونه‌های جامعوی متفاوت از هم است، خاطره را از عرصه زیست شهری رانده است، نه قدم زدن در پیاده رو ها خاطره‌ایی را برمی‌انگیزد و نه رانندگی در خیابان‌ها. خیابان ولی‌عصر که زیباترین خیابان پایتخت محسوب می‌شود. فرصت لذت بردن از درختان سرسبز این خیابان را از شهرنشین می‌گیرد و به جای آن عذاب و کلافه‌گی گرفتار آمدن در یک ترافیک کشنده را هدیه می‌دهد. چه آن‌که ترافیک نابه سامان کشور- شهر تهران موجب می‌شود که گذر از اتوبان‌ها و خیابان‌های آن، گاه به اندازه گذر سال‌های متمادی فرساینده باشد.
فقدان خاطره مشترک در تهران
فی‌الواقع شهرنشینان تهرانی هیچ خاطره مشترکی ندارند، بلکه عذاب مشترکی را یدک می‌کشند که محصول زیست در متروپل تهران است. متروپلی که بیمار است و رو به احتضار! اما احتضاری بس طولانی.
نبود خاطره مشترک در یک کلان شهر را می‌توان از لحاظ روانشناسی جامعوی مورد بررسی قرارداد. از لحاظ روانشناختی تعامل جامعوی، میان شهرنشینان تهرانی بریک حس بی‌اعتمادی و سودانگارانه مبتنی است. بدین معنا که روابط جامعوی  در تهران، هنوز قابلیت ارتقا به یک احساس همشهری بودن را نیافته است. در تهران هنگامی ارتباط تام میان شهرنشینان نضج می‌گیرد که این ارتباط توانایی برآورده ساختن نفع شخصی را دارا باشد و هنگامی که فرد احساس کند نفع شخصی در این ارتباط برآورده نمی‌شود، «ارتباط» منفصل می‌شود.
تهران به مثابه یک جامعه آنومیک
آنومی جامعوی تهران، موجب شده که به واسطه آن، هنجارها و ارزشهای مشترکی پا نگیرند و این عدم وجود ارزش‌های مورد قبول آحاد جامعه، موجب عدم شکل‌گیری یک فضای جامعوی مورد پذیرش همگان گردیده است.
به همین دلیل، در میان شهرنشینان تهرانی، خاطره مشترکی ایجاد نمی‌شود.
اما این عدم وجود خاطرات مشترک از چه زمانی حادث شده است؟
تهران قدیم و پیاده‌روهای سنگفرش شده آن، شوق قدم زدن را در هر شهرنشینی برمی‌انگیخت از پل تجریش گرفته تا کوچه پس کوچه‌های مولوی، تعلق خاطرشهرنشینان به محل زیست خویش، آشکار و واضح بود.
از لحاظ جامعه شناختی اصلی‌ترین دلیل این امر کمرنگ شدن عواطف انسانی و تقلیل یافتن حس همگرایی جامعوی است. تهران قدیم و مناسبات «اجتماعی» آن آکنده بود از خصایصی که میل به صمیمت و نزدیکی ذهنیت‌ها را داشت اما در تهران پسا انقلاب، فایده گرایی به جای همگرایی و سود به جای صمیمت در تعاملات جامعوی نهادینه شد.
نتیجه
تهران- بی‌خاطره، فرجام نیکی نخواهد یافت، چه آن که شهر بی‌خاطره مانند انسانی است که از عاطفه بهره‌ای نبرده است. اگر خواهان خاطره‌انگیزشدن زندگی در تهران هستیم، باید حس همبستگی جامعوی را ارتقا دهیم.
پی نوشت:
1-واژه جامعوی معادل فارسی کلمه «social» است، دکتر داور شیخاوندی استاد دانشگاه تهران این واژه را معادل صحیح کلمه «social» دانسته‌اند و واژه اجتماعی را ترجمه لغت «communal» به شمار آورده‌اند. این تفکیک تئوریک با علم به تفکیک اجتماع  « community » از جامعه« society» صورت گرفته است.

     

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 18:0  توسط سجاد نوروزی  |